خلاصه مذاکرات هشتاد و هشتمین جلسه ی لجنه ی جوانان به قلم زنده یاد "زرین مقیمی ابیانه"

http://lab.noghtenazar2.info/node/1227
چاپ
برای دوستان خود بفرستيد

برگرفته از: https://www.facebook.com/mandana.kamali.1

خرداد، ماه جانبازی، شیراز

خلاصه مذاکرات هشتاد و هشتمین جلسه ی لجنه ی جوانان به قلم زنده یاد "زرین مقیمی ابیانه"

هشتاد و هشتمین جلسه ی لجنه ی جوانان، روز دوشنبه چهاردهم شهرالعلاء صد و سی و هفت بدیع مطابق با بیست و پنجم اسفندماه در ساعت پنج و پانزده دقیقه ی بعد از ظهر با تلاوت مناجات شروع و رسمی گردید.

هشتاد و هشتمین جلسه ی لجنه ی جوانان، من دون استحقاق، سعادت آن را یافت که در قلب تاریخ قرار گیرد تا طپش سرخش را با چشم نظاره گر باشد.اگر تا آخر عمر سر شکر به درگاه جلالش بسائیم و اگر تک تک سلول های وجودمان حمد وسپاس شود، هرگز شکرانه ای را که درخور و لایق چنین سعادتی باشد به جای نخواهد آورد. مگر ما ذرات لاشیء، مگر ما خاکیان بی مقدار، مگر ما پرندگان بال و پر در گل اوهام فرو برده چه لیاقتی داشتیم که جمال مبارک گوشه ای از عظمت عظیم ترین واقعه ی تاریخ را به ما بنمایاند. گوئیا که منادیان عالم غیب دست ما را گرفته و از میان به اصطلاح گرفتاری های اداری و تشکیلاتیمان، که به خیال خاممان گمان می بردیم خدمت است، بیرون کشیده و در گوشمان ندا کردند که اکنون نگاه کنید عظمت جمال قدم را، نگاه کنید خدمت را، استقامت را، شجاعت را و بالاخره بنگرید شهادت را.

خدای من... چطور باور کنم؟ من فقط از زبان افسانه های نبیل قصه ها جانبازی را شنیده بودم. من خیال می کردم باید از دروازه های تاریخی صد و سی و هفت ساله بگذرم تا بتوانم دریابم جانفشانی را که چه معنائی می دهد. ناگهان اراده کرد و من سر فدا را به چشم دیدم، باور کنید که من ملکوت ابهی را به چشم دیدم: ملائکه ی مقربین بر آن پیکرهای آسمانی گل می افشاندند و صحن آن گلستان را رشک باغ جنان می ساختند. ترانه ساز ملکوت چنگ آسمانی می نواخت و ارواح شهداء سرود ایثار می خواندند. . سروش عالم غیب نداء می کرد: " و جمالی تخضب شعرک من دمک، لکان اکبر عندی عن خلق الکونین"... بدون شک آنجا گوشه ای از ملکوت ابهی بود. پسرش نوشته بود: "مگر می توان سپیده را به صلیب کشید؟" و ما دیدیم تلاش سفیهانه ی سفیران ظلمت را که در به صلیب کشیدن سپیده، نورش را تا آن سوی افق ها تاباندند. سپیده ای که از افقی دور سر زد و در شیراز به طلوع آفتاب بدل شد و انوار طلائیش تا آن سوی دریاها و کوه ها تابید.

هشتاد و هشتمین جلسه ی لجنه ی جوانان با سالروز شهات شهدای سبعه ی طهران مصادف بود، اما با شهادت شهدای شیراز قرین و همزمان شد. افتخار آن را یافت که فرزند یک شهید را در میان داشته باشد. خلاصه مذاکراتش را باید با قلم سرخ نوشت و در لابلای اوراق طلائی تاریخ ثبت کرد. هشتاد و هشتمین جلسه ی لجنه ی جوانان هرگز خاتمه نیافت بلکه پایانش یک آغاز بود برای نسل جوانی که عظمت امر جمال قدم را شنیده بود اما ندیده بود، حماسه های فدا را خوانده بود اما لمس نکرده بود. آغازی بود برای نسل هائی که از پی خواهند آمد تا نام شهدای شیراز را بخوانند و بدانند که شرار عشقش با هیچ آبی نمی افسرد و نار محبتش را هیچ تندبادی خاموش نمی سازد، تا با گوش جان ندای ملکوتی شهدای شیراز را خطاب به محبوبشان از مکامن قرب بشنوند که:

نازنینی چون تو را دلداده ای باید چو من

عشق عالم سوزباید، حسن عالمگیر را

نظر خود را بنويسيد