مختصری از حیات حضرت بهاءُالله

http://lab.noghtenazar2.info/node/1668
چاپ
برای دوستان خود بفرستيد

مختصری از حیات حضرت بهاءُالله (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۱۱ آپریل ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

حقائق خشک و خالی حیات بسیاری از نفوس ممکن است امری عالانه نباشد که به میان آورد ولی در عین حال با کنار هم گذاشتن قطعات پیچیدۀ نه چندان آشکارِ چنان حیاتی می توان مفاهیم بیشتری را از همان حیات درک نمود. در مجموعه مقالاتی که تا حال نوشته شده سعی بر این بوده که از آنچه از حوادث و نوشتجات باقی مانده بتوان مفاهیم حقیقی را آشکار نمود. هدف این است که قدمی به عقب گذاشت تا بتوان مختصری از حیات حضرت بهاءُالله را نشان داد. جهت رسیدن به این هدف دو وسیله لازم است: اوّل با مراجعه و توجّه به مجموعه تصاویر بسیاری که حیات حضرت بهاءُالله را نشان می دهد و در مرکز جهانی بهائی نگهداری شده https://www.bahaullah.org/ در میان این تصاویر می توان لحظه به لحظه با توضیحات و تصاویرْ حقایق حوادث اصلیۀ مربوط به حیات حضرت بهاءُالله را که در دست است دریافت.

وسیلۀ دوّمی که بکار گرفته می شود استفاده از بیاناتِ حضرت عبدُالبهاء در مورد حیات حضرت بهاءُالله می باشد، گرچه به نظر نمی رسد آنچه که نوشته شود و یا بیان گردد به حدِّ عالیِ بیانات حضرتشان باشد. آنچه در زیر آمده خطابه ای از حضرت عبدُالبهاء است که در ایّام سفر حضرتشان در آمریکا ایراد فرمودند. این خطابه به مناسبت جلسه ای بود که در منزل خانم و آقای مارشال اِل. اِمری (Mr and Mrs Marshall L. Emery) واقع در (273، West Ninetieth Street, New York)) در نیویورک تشکیل شده و متجاوز از ۱۵۰ سال پیش اتفاق افتاده. یادداشت های این خطابۀ مبارک را خانم دیکسون (Miss Dixon) به عهده گرفتند. منشی مبارک که همراه حضرت عبدُالبهاء در سفر بوده بسیاری از مطالب دربارۀ رفتار و خطابات حضرت عبدُالبهاء به یادگار گذاشته که در مورد این خطابه «چشم ها را گریان نمود و نفوس را اِنتباه و تذکر حاصل آمد و با نهایت رقّت رَجایِ حصول تأئید در خدمت می نمودند.» (3)

۱۸ آوریل ۱۹۱۲
خطابۀ مبارکه در منزل خانم و آقای مارشال اِل. اِمری
شمارۀ ۲۷۳ خیابان نودم غربی، نیویورک
یادداشت ها به وسیلۀ خانم دیکسون

«امشب مایلم که مطالبی از تاریخ ظهور دیانت بهائی بیان نمایم.

جَمالِ مُبارک، حضرت بهاءُالله، از خانوادۀ نُجَبای ایران بودند. از همان اَوانِ طفولیّت در میان بستگان و دوستان متمایز بودند. می گفتند که «این طفل دارای قوائی خارق العاده می باشد». از بابت حکمت، دانش و خردمندی بمراتب از زمان و محیط خویش بالاتر بودند. تمام نفوسی که حضرت بهاءُالله را می شناختند از نبوغ ایشان بسیار متعجّب بودند و بسیار عادّی بود که می گفتند «حیات چنین طفلی طولانی نخواهد بود» زیرا معتقد بودند که فرزندان زیرک به سن بلوغ نخواهند رسید. از اوائل ایّام جوانی حضرت بهاءُالله به هیچ مدرسه ای داخل نشدند و چندان تمایلی هم نداشتند که تحت تعلیم و آموزش قرار گیرند. این حقیقتی بود که ایرانیان ساکن طهران همگی بدان آگاه بودند ولی علیرغم این قادر بودند مشکلاتِ نفوسی را که به ایشان مراجعه می نمودند کاملاً برطرف نمایند. در هر جلسه ای اَعَمّ از علمی و یا مباحث مذهبی که حاضر بودند در کمال اقتدار با بیاناتی سلیس و روان نکات مشکل را دقیقاً تشریح می فرمودند بنحوی که مورد اعتماد و اعتبار قرار گرفتند.

قبل از در گذشتِ والِد،علیرغم تماس نزدیکشان با دولتیان چندان رغبتی به داشتن شغل و یا مقامی سیاسی از خود نشان ندادند. این رفتار باعث تعجّب و گفتکوهای زیادی گردید. مرتباً شنیده می شد که «به چه دلیلی نفسی با چنان هوش سرشار و زیرکی به دنبال چنین مقام پُرمنفعتی نیست؟ در حقیقت هر مقامی را اگر مایل بودند می توانستند در اختیار بگیرند». آنچه که بیان شد نکته ای تاریخی است و مردم ایران کلاً به آن شهادت می دهند.

حضرت بهاءُالله نسبت به فقرا بی نهایت بخشنده بودند. هیچ نفسی نبود از درگاه ایشان ناامید برگردد. دربِ بیتِ مبارکش به رویِ همگان باز بود و همواره تعداد زیادی مهمان داشتند. این سخاوتِ بی کران با واقعیّت این که دنبال مقام و منصبی عالی نبودند باعث تعجّب بیشتری بود. در این مورد بسیاری از مُحبّین ایشان اظهار می داشتند که بزودی به فقر و فاقه خواهند افتاد زیرا که مَمَرِّ درآمدْ بسیار محدود و سخاوتمندی ایشان بسیار نامحدود بود. از یکدیگر سؤال می کردند «چرا ایشان به حال خویش توجّهی ندارند؟» ولی مُحبّینی که عاقل و خردمند بودند می گفتند «ایشان به عالَمی دیگر منسوبند؛ ایشان امری رفیع در وجود دارند که حال آشکار نیست ولی روزی خواهد آمد که ظاهر خواهد شد.» در حقیقت جَمالِ مبارک پناهِ هر بی پناه، حامیِ ضُعَفا و یاورِ تُهی دستان و رئوف و مهربان به تمامی مخلوقات بودند.

حضرت بهاءُالله به این صفات ممیّزه قبل از ظهور حضرتِ باب مشهور بودند و بعد از اِظهارِ اَمرِ حضرتِ باب رسالتِ ایشان را صحّه گذاشتند و به تبلیغ و نشر تعالیم حضرتِ باب پرداختند. حضرتِ باب اعلام نمودند که بعد از ایشان مَظهَرِ ظهور [پیامبرِ] دیگری ظاهر خواهد شد و ایشان را «مَنْ یُظهِرُهُ الله» [کسی که خدا او را ظاهر می کند] نامیدند و اِظهار داشتند که بعد از نُه سال حقیقتِ اَمرِ ایشان ظاهر خواهد شد. حضرت باب در آثار خویش فرمودند که در سال نُه نَفْسِ مقدّسی که باید در انتظارش بود ظاهر خواهد شد و تمام مردمان شاهد عظمت و جلالِ ظهورش خواهند بود و در همان سال پیشرفت های عظیم سریعی حاصل خواهد شد. مکاتباتی خصوصی مابین حضرت بهاءُالله و حضرت باب برقرار بود. در توقیعی [دستخط] حضرتِ اَعلیٰ [حضرت باب] سیصد و شصت کلمه از مُشتقاتِ کلمۀ «بَهاء» را نازل فرمودند. حضرتِ نُقطۀ اولیٰ [حضرت باب] در شهر تبریز شهید شدند و حضرت بهاءُالله در سال ۱۸۵۲ میلادی به عراق تبعید و در بغداد اِظهارِ اَمر نمودند. تصمیم دولت ایران بر این بود که اقامت حضرت بهاءُالله در ایران عامل شورش خواهد بود و انتظار از تبعیدِ ایشان این بود که ایران در آرامش باشد ولی تبعید حضرت بهاءُالله نتیجه ای معکوس ببار آورد. آشوب تازه ای شروع گردید و عظمت و نفوذِ مُبارک در سراسر کشور منتشر گردید. در بغداد اِظهارِ اَمر [آشکار کردن رسالت] فرمودند و به مُحبّین خویش از آیاتِ اِلهی سخن گفتند.
بعد از مدتی کوتاه بغداد را ترک نمودند و به تنهائی در غاری در کوه های کردستان زندگی نمودند که قسمتی از این دوران را در شهر سلیمانیه به سر بردند. در عرض دو سال ایّام غیبت ایشان اَحدی از دوستان و منسوبین از محلِّ اقامت ایشان خبری نداشتند.

اگر چه حضرت بهاءُالله به تنهائی و ناشناخته در عُزلت ایّام غیبت را بسر بردند ولی شهرت و عظمت نَفْسی مقدّس، فاضل و با قوائی مَسحورکننده در تمامی کردستان منتشر گردید. در مدتّی کوتاه مَحَبَّتِ وجودِ مقدّسشان مانند مغناطیسی تمامی کردستان را به خود جذب نموده بود. در عرض این مدّت در نهایت فقر و فاقه به سر می بردند. لباس های ایشان با تن پوش محتاجین و فقرا تفاوتی نداشت. غذای یومیّۀ ایشان بسیار ساده و مختصر بود ولی مقام پُرعظمت و جلال حضرت بهاءُالله مانند آقتاب میان روز مشخص بود و در تمام نقاط مورد علاقه و تقدّس بودند.
بعد از دو سال به بغداد مراجعت فرمودند و مُحِبیّن که ایشان را از دوران سلیمانیه می شناختند به حضورشان می شتافتند و هنگامی که محیط زندگی نسبتاً مرفّه ایشان را می دیدند بسیار تعجّب نمودند که چگونه حیاتی در فقر و فاقه در شرایط کردستان داشتند.

دولت ایران معتقد بود که تبعید جَمالِ قِدَم [حضرت بهاءُالله] از ایران باعث ریشه کن کردن دیانت بهائی خواهد شد ولی همین حُکّام حال تشخیص دادند که امرشان بسرعت منتشر گردید و به اعتبار شخصیّت حضرت بهاءُالله بحدّی اَعلیٰ افزوده گردید. تعالیم حضرتشان در میان مردم گسترش یافت. مقامات رسمی ایران از نفوذ خویش استفاده کردند و حضرتشان را از بغداد مجدداً تبعید نمودند. مقامات تُرک از ایشان خواستند که به قسطنطنیه بروند. در حالی که در قسطنطیه بودند به هیچ وجه توجّهی به محدودیّت های حاصله بخصوص در مورد مخالفت های وزاری مملکت و پیشوایان مذهبی ننمودند. مجدداً نمایندگان رسمی دولت ایران توانستند نفوذ خود را نسبت به مقامات ترک بیشتر نموده تا بار دیگر حضرت بهاءُالله را به اَدرنه تبعید نمایند به این امید که فاصلۀ دورتر از ایران باعث خواهد شد مکاتبه با یاران مشکل تر گردد. علیرغم تمام این اقدامات اَمرِ مبارک [دین بهائی] بیشتر منتشر شده، محکم تر گردید.

عاقبت تمامی این مقامات با مشورت یکدیگر اظهار داشتند، «ما حضرت بهاءُالله را از محلّی به محلّی تبعید نمودیم ولی هر هنگام که به مکان جدیدی تبعید شدند اَمرِشان بیش تر منتشر شد و اِظهارِ اَمرِشان قدرت بیشتری یافت و هر روز نورانیّت آن بیشتر گردید. علّتش این بود که ایشان را به شهرها و مراکز پُرجمعیت تبعید نمودیم. بنابراین باید ایشان را به مدینۀ مُحَصَّنۀ عَکّا [شهر عَکّا که دارای حصار و قلعۀ محکم بود] بفرستیم که همگان بدانند ایشان از معاشرین سارقین، قاتلین و جانیان هستند، که بطور خلاصه اثری از ایشان و پیروانشان دیگر باقی نماند.» بنا براین سلطان عثمانی ایشان را به شهر عَکّا در سوریه (شام) تبعید نمود.

هنگامی که حضرت بهاءُالله به عَکّا وارد شدند به یاری پروردگار توانستند پرچم اَمرِ خویش را بلند نمایند. نورانیّت ایشان در ابتدا مانند نورانیّت ستاره ای بود ولی به آفتابی درخشان تبدیل گردید و نورانیّتِ اَمرِ مُبارک به شرق و غرب گسترش یافت. از داخل دیوارهایِ سِجنْ رساله های متعدّدی خطاب به رؤسایِ اَرض و پادشاهان فرستادند و ایشان را دعوت به استقرار صلح عمومی نمودند. بعضی از پادشاهان پیام مبارک را با تحقیر و حتّی اهانت قبول کردند. یکی از این پادشاهان سلطانِ عثمانی بود. ناپلئون سوّم، امپراطور فرانسه جوابی نداد و لوح دوّمی را مجدداً برای وی ارسال نمودند که در آن متذکّر شدند «قبل از این رساله ای بسوی تو فرستاده و دعوت شده بودی به اَمرِ اِلهی اقبال نمائی ولی توجّهی به این دعوت نشد. ادّعا نموده بودی که حامی مظلومین می باشی حال مشخّص است که صداقتی در این ادّعا نبوده. علاوه بر آن شفقت و رحمتی نسبت به خود و مردم مظلوم نداری. آنچه را که عملی می کنی با آنچه که می گوئی مطابقت ندارد و فخرِ پادشاهی تو ساقط خواهد شد. بخاطر غرورت خداوند بزودی سلطنتت را ساقط خواهد کرد. کشور فرانسه از دستت خارج خواهد شد و با شکستی عظیم نابود خواهی شد. ناله و زاری همۀ نقاط را پُر خواهد نمود و مادران به خاطرِ از دست دادن پسران خویش به ندبه و گریه مشغول خواهند شد.» این اظهارات خطاب به ناپلئون چاپ و منتشر گردیده.

این لوحِ مبارک را قرائت کنید و در نظر بگیرید که یک مَسجون، منفرد، تنها، بدون مساعد یا مُدافع، غریب و زندانی در قلعۀ عَکّا چنین خطاباتی نسبت به امپراطورِ فرانسه و سلطانِ عُثمانی نازل بفرمایند. تأمّل و تفکّر نمائید که چگونه حضرت بهاءُالله عَلَمِ تعالیمِ اَمرِ اِلهی را از زندان مرتفع نمود. به تاریخ رجوع نمائید تا معلوم گردد. در عالم شبیه ندارد. چنین اتّفاقی تا حال نیافتاده که یک زندانی و تبعیدی اَمر و تعالیمِ اَمرش گسترش یافته و بقدری قدرتمند گردد که بر همان سلاطین غلبه یابند.

اَمرِ جَمالِ مُبارک [حضرت بهاءُالله] مرتباً در حال انتشار است. جَمالِ مُبارک برای ۲۵ سال محبوس بودند. در طول این مدّت مورد بی احترامی و تحقیر بسیاری از نفوس قرار گرفتند. مورد صدمه و زجر قرار گرفته و تحت زنجیر رفتند. در ایران تمامی املاک ایشان تخریب و تاراج شد و آنچه باقی مانده بود مصادره گردید. ابتدا از ایران به بغداد و سپس به اسلامبول و بعد به اَدرنه و از اَدرنه به قلعۀ عَکّا تبعید گردیدند.

در طول حیات دائماً مشغول بودند و قوائی تمام نشدنی داشتند. بندرت شبی را به استراحت به روز می رساندند. این صدمات، لطمات و مشکلات را تحمّل نمودند تا این که نفوسی که مَظاهِرِ از خود گذشتگی می باشند برای خدمت به عالمِ انسانی آشکار گردند، تا حقیقتاً صلحِ اَعظم واقعیّت پیدا نماید، ایمانِ نوع بشر بهتر و تقویت گردد، تا شاید هدیۀ پُر ارزش حاصله از عنایتِ اِلهی ـ یعنی ذهنِ بشری‌ـ بتواند به حدِّ اَکثرِ قوایِ نهفتۀ خود در هیکلِ انسانی برسد، و بشرْ مِثالی از قوایِ روحانیِ اِلهی همان طوری که در کتاب تورات نازل گردیده «خَلَقْنَا الاِنسانَ عَلیٰ مِثالِنا» [انسان را مثل خود آفریدیم] گردد.

بطور خلاصه، جَمالِ مُبارک تحمّل تمام این صدمات و مشکلات را نمودند تا این که قلوبِ نفوس از عشقِ اِلهی شعله ور و نورانی گردد، روحِ انسانی به مقام عظیمی برسد و خطاهایِ انسان مبدّل به صفاتِ روحانیّه گردد، نادانی به دانائی تبدیل شود، تا این که بتوان به ثمرۀ حقیقی رسید و فضائلی آسمانی یافت. تا در حالی که بطور موقّت در حیات خویش بر کرۀ زمین ادامه می دهیم ولی بتوانیم طریقِ ملکوتِ اِلهی را بپیمائیم و گرچه محتاج و فقیر ولی شاید بتوانیم جَواهرِ حیاتِ اَبَدی بیابیم. این است عللی که حضرت بهاءُالله به خاطر آن این مشکلات و صدمات را تحمّل فرمودند.

به ارادۀ اِلهی مطمئن گردید. نورانیّت اِلهی در همۀ اطراف می درخشد. پیامِ اِلهی در حالِ انتشار است. تعالیمِ اِلهی در غرب و شرق منتشر گردیده. بزودی کلامِ اِلهی وحدتِ عالَمِ اِنسانی را برای نوعِ بشر مستقرّ خواهد کرد. عَلَمِ صلحِ اَعظم بلند است و جامعۀ عظیمی تدریجاً ظاهر می شود.» (4)

پاورقی ها:
توجّه: برای «محفوظ بودن حقّ چاپ» به اصل مقاله به انگلیسی مراجعه فرمائید.
(۱). این مقالۀ شمارۀ ۵ نویسنده می باشد.
(۲).مایکل کِرتوتی به مناسبت جشن دویستمین سالگرد تولّد مبارک حضرت بهاءالله که در ۲۱\۲۲ اکتبر ۲۰۱۷ برگزار می گردد تعهّد شخصی نموده که تا آن روز ۲۰۰ مقاله در مَواضیع مختلفۀ دیانت بهائی بنویسد. برای اصل این مقاله ها به: http://beyondforeignness.org/ مراجعه فرمائید.
(۳). بَدایعُ الآثار، جلد اوّل، صفحۀ ۳۷.
(۴). ترجمۀ تحت اللّفظی از خطابۀ مبارکۀ حضرت عبدُالبهاء در تاریخ ۱۹ آپریل ۱۹۱۲.

نظر خود را بنويسيد