اوضاع کنونی جامعه بشری و مرحله نوین تمدّن

http://lab.noghtenazar2.info/node/25
چاپ
برای دوستان خود بفرستيد

در حدود یک قرن و نیم پیش جهان وارد مرحله نوینی شد و تمدّن انسانی چنان آغاز به دگرگونی نمود که چهره امروز آن با چهره دوره آغازش ابداً قابل مقایسه نیست. رشد علوم و صنایع و به ویژه ارتباطات، تحوّلات فکری در کلیّه شئون زندگی، پیدایش علوم جدید و فلسفه های گوناگون، پیدایش احزاب و سازمانهای جدید گروهی و قومی و طبقاتی و ملّی و منطقه ای و جهانی و سیاهه بلندی از تحوّلات ریز و درشت، بشر امروز را در جائی قرار داده است که انسان یک قرن و نیم پیش حتّی تصوّر آنرا نیز نمی توانست داشته باشد.
به موازات این تحوّلات چنان کشمکشهائی در همه عرصه های حیات انسانی و به ویژه در عرصه فلسفه و سیاست آغاز و تداوم یافت که بارها همه زمین و تاریخ بشر را تکانی سخت داد. چه احزاب و فیلسوفان و سازمانها و سیاستمداران که بر پا خاستند و با رهبری جمعی و ارائه شعارهائی تعریف جدیدی از هستی و انسان ارائه نمودند و در راه آرمانهایشان تا پای نابودی کلّی جهان تاختند. چه مصلحین و روشنفکرانی که در جهت ارائه راه حلّی برای ایجاد صلح و رفاه و امنیّت و سعادت فردی و اجتماعی بشر به پا خاستند و تا حدّ جانفشانی به عمل پرداختند، امّا حاصلی جز یأس نیاندوختند. ظهور سه غول عظیم فلسفی و سیاسی به نام کاپیتالیسم و کمونیسم و فاشیسم بارها جهان را به لبه پرتگاه نیستی ابدی سوق دادند و کل نیروهای انسانی و منابع عظیم طبیعی را به نابودی و استهلاک کشاندند. بارها سران جهان سازمانهای منطقه ای و جهانی بنیان گذاشتند تا بلکه به آشوب ها خاتمه دهند و جهانی بالنسبه با ثبات ایجاد نمایند امّا گویی به طلسمی دچارند که هیچکس نمیداند چیست و حال در آغاز هزاره سوّم میلادی و بعد از حدود شش هزار سال از تاریخ تمدّن و گذشت یک و نیم قرن از ورود به دوران معروف به مدرن، همچنان آشوب و هرج و مرج چنان هستی انسانی را در بر گفته و در حال تزاید است که گوئی تمدّن بشری بر لبه پرتگاه نیستی ابدی قرار گرفته و حقیقتاً آخر الزّمان کل تاریخش فرا رسیده است. بشر امروز چنان در دوگانگی های عظیم به سر می برد که دیگر از شمارش آنها بر نمی آید. از یک سوی در به در به دنبال روزنه امیدی است تا بلکه راه نجاتی یابد و از سوی دیگر با آزمودن تمامی مکاتب فکری و سیاسی دیگر هیچ روزنه امیدی نمی یابد. از سوئی ادیان آباء و اجدادی خویش را قادر به سامان دادن زندگیش نمی یابد و هر چه تلاش می نماید تا آنان را متحوّل نموده و در خور اوضاع امروزش نماید راه به جائی نمی برد و از سوی دیگر حاضر نیست تعصّب آباء و اجدادی خویش را به کنار نهد. از سوئی چنان متّکی به علم و عقل خویش است که دین و خدا را حتّی دیگر قابل نگاه نمی داند و از سوی دیگر چنان خود را نیازمند معنویّات می بیند که از سر ناچاری به هر خرافه جدید و هر افیون نو پدید و هر افسون خودباخته تن می سپارد. از سوئی چنان غرق در اختراعات و اکتشافات است که در هیچ عصر و دورانی در تصوّر بزرگ ترین نوابغ نیز نمی گنجیده و از طرفی چنان مشغول همین اختراعات و اکتشافات است که فرصتی برای بهره بردن از آنها برای خویش باقی نگذاشته است. از طرفی چنان غرق در نعمات مادّی نو پدید است که امکان استفاده از در صد کوچکی از آنان را نیز ندارد و از طرف دیگر چنان جهانش را گرسنگی و فقر فرا گرفته که گوئی در برهوت کامل به سر می برد. از سوئی با تلاشی عجیب و مخاطراتی عظیم و هزینه هائی باور نکردنی در تلاش دست انداختن بر سیّارات مرده و بی حاصل است تا راه مستعمرات فضائی را بگشاید و از طرف دیگر سیّاره بهشتی خویش را چنان به دست فنا و نابودی سپرده که گوئی به خاک دشمن تاخته تا از بیخش بر اندازد. از سوئی لحظه به لحظه در تلاش تسلّط بر طبیعت است و از سوئی دیگر چنان مورد تسلّط همین ابزارهای تسلّط طلبی خویش قرار گرفته که گوئی اسیر ابزارهای خویش است. از سوئی چنان کشتی عظیمی از مدنیّت ساخته که خود قادر به اندازه گیری طول و عرض و ارتفاعش نیست و از سوی دیگر چنان سکّان همین کشتی از دستش رها شده که در اقیانوس عظیم هستی خویش فقط شاهد امواج مهیب آن است و هیچ ساحلی و افقی در دیدگاه ندارد.

نظر خود را بنويسيد