×
صفحه نخستدرباره سایتشرایط استفادهحریم خصوصیتماس با ما
اصول اعتقاداتاخلاقیاتتاریخاجتماعیاحکامادیان دیگراقتصادبشاراتحقوق بشرسیاستپاسخ به اتهاماتشعر و ادبفهرست تمام مقالات
پیامهای مرکز جهانی بهائی اخبار جامعۀ بهائی گشت و گذار در اخبار بخش سردبیر

برای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

ثبت نام
قطع اشتراک
twittertelegraminstagram
×
بسیار پرمحتوی و پرمعنا بود یاد ... مهم نیست بهائیت دین است یا هرچ ... واقعا تاسف آوره.این اتفاق در ا ... دين سيستمي است كه همهءاجزايش ب ...
در پاسخ به فصلنامه مطالعات تاریخی شماره های 17 و 20 در پاسخ به ویژه نامه 29 ایّام جام جم ندای حق
یوزارسیف هم خاتم النبیّین بود!وقت آن است كه بدانيم دين بهايي چيستدرد دلی با خانم وزیر بهداشتآیا بهاییان در انتخابات شرکت می کنند؟تخریب گورستان‌ و عدم صدور جواز دفن بهاییان در شماری از شهرهای ایران
img

سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

عذري بر خشونت هفتاد و دو ملت - قسمت دوم
1387/03/29

در قسمت قبل به برخي نظرات و مصاديق خشونت مذهبي اشاره گرديد. بر اين فرضيه خاص تاكيد شد كه اديان و مذاهب مي توانند مورد سوء استفاده قرارگيرند و خشونت مذهبي را بايد يكي از اين انواع دانست. علل و عوامل مختلفي در اين امر دخالت دارند و از مناظر گوناگوني مي توان بدين امر نگريست و نتايج خاصي نيز بدست آورد. اما در نهايت، بررسي علل و عوامل مختلفي كه در گذشته سبب ايجاد خشونت يا شدت يافتن آن در اديان شده مي تواند بعنوان عامل عبرتي براي آينده نيز مورد استفاده قرار گيرد.

البته اين امر نيازي به توضيح ندارد كه هر گاه يك عمل را به دين منسوب مي سازيم قطعا منظور ما تبيين نوع رفتاري است كه معتقدين به يك دين انجام مي دهند و يا در ذهن دارند. شكي نيست كه دين امري صامت و ساكت است و این آدمی است که از جانب او سخن مي گويد يا تفكر مي نمايد و يا تمايلات او را بيان مي دارد. از اين جهت است كه يك دين سخنان متضاد و گاه كاملا در جهت مخالف يكديگر مي گويد يعني يك سخنگو بر اساس يك قسمت از دين آنرا مظهر عطوفت و گذشت و عفو بيان مي دارد و سخنان خود را از اصل كتاب مستدل مي آورد و فرد ديگري با تكيه بر قسمت ديگري از همان كتاب و يا روايات، دين را مظهر جهاد و مقاومت و انتقام جويي از كافران معرفي مي نمايد. يك رهبر ديني در معرفي دين خود تكيه و تاكيد بر جدايي و حفظ از كافران دارد و رهبري ديگر همان دين را باني گفتگو و همبستگي بين بشريت مي داند. اينگونه متضاد گويي ها آنقدر شايع است كه نيازي به آوردن مصداق ندارد و روزنامه ها و اخبار هر روزه پر از اين مطالب است.

پس بعنوان اولين مطلب مي توان گفت كه بي زباني دين علت خشونت است. اينكه موجودي بي زبان در دست انسان زباندار گرفتار آمده و همين انسان به نمايندگي از خداوند و مقام خليفه اللهي خود مي تواند و حق دارد از جانب دين سخن بگويد منشاء‌ تمام تناقضاتي است كه از دين سر مي زند. يكي از تناقضات هم همين است كه بالاخره دين مظهرعطوفت است يا خشونت. گذشت است يا كدورت. عفو است يا انتقام و بي نهايت سوالي كه هر روزه ذهن بشري را مشغول مي دارد. اينكه چرا خداوند حافظ و سخنگويي به جهت دين قرار نداده خود سوالي است كه اگر پرسيده شود بجاست اما راه نجاتی هم برای این سوال ارائه نمی دهد. البته رهبران اديان معتقدند كه آنها نماينده خدا و سخنگوي دين و حافظ منافع صاحب دين در زمين هستند و هر چه بر زبان جاري مي سازند همان حرف رسمي و اصلي دين است اما اشكال در اين است كه اولا همين رهبران در زمان واحد نمي توانند بر انتخاب يك رهبر و سخنگوي رسمي از بين خود براي دين توافق نمايند و به فرض محال كه بتوانند در يك دوره زماني كوتاه چنين توافقي به ميان آورند بين سخنان و تعابير او با تعابير گذشتگان و طبعا آيندگان تناقض و ناهماهنگي وجود خواهد داست. اما واقعیت این است که نه تنها رهبران اديان نيز يكديگر را تكفير مي نمايند در حقيقت ناتواني خود را در ارائه يك تعبير درست از دين به نمايش مي گذارند بلکه رهبران مذاهب در یک دین خاص نیز سرنوشتی بهتر از این ندارند و جهان فعلی اختلافات مذاهب بیش از اختلافات ادیان رنج می برد. به نظر مي رسد كه دين در اين قسمت خود شديدا دچار ضعف است و معتقدين اديان نيز از حل چنين مشكلي عاجز بوده و هستند. همين امر سبب مي شود كه دين در اصولي ترين و اساسي ترين بخشهاي خود نيز همواره دچار تناقض گويي و افراط و تفريط باشد. اينجاست كه دين به دشمن خارجي و عامل نفوذي بيگانه براي مبدل شدن به عامل خشونت نيازي ندارد بلكه در خود دين رهبران مختلف مي توانند با ارائه تعابير متناقض يكديگر را خارج از دين و كافر و مستحق قهر و خشونت معرفي نموده و صحنه دين به صحنه نمايش خشونتهاي مختلف مبدل گردد. حتي اين امر در زماني كه دين به مذاهب مختلف تقسيم نشده نيز اتفاق مي افتد چنانچه تاريخ اوليه اسلام بعد از رحلت پيامبر اكرم شاهد صادقي بر اين امر است و شهادت سيد شهدا امام حسين عليه التحيه و الثنا از منظري نشانه اوج اين تعابير متناقض از يك دين واحد است حتي زماني كه مذاهب مختلفه جايگاه مستحكمي نيافته اند و دين به شعب مختلفه تقسيم نشده است. البته دست سیاست و قدرت هم در این اختلافات بطور غیر قابل انکاری دخالت دارد و اگر عامل اصلی نباشد چاشنی بسیار خوبی است. با اين وصف هر گاه دين خود به هفتاد و دو شعبه منقسم مي گردد و مذاهب مختلفه نيز كه هر يك خود را نماينده رسمي و منحصر بفرد دين مي دانند وارد اين صحنه مي شوند واضح است كه چه مقدار بر توانايي دين در ارائه وادامه خشونت مي افزايد و هرگاه تصور نماييم كه در اين جهان نيز هفتاد و دو دين و هريك به همين توصيف بخواهند در كنار هم زيست نمايند چه مقدار نمايندگي رسمي خداوند، رقابت تنگي را ايجاد خواهد كرد كه به جهت بدست آوردن آن مي توان به هر كاري دست زد از اين صحنه نمي توان انتظار چيزي جز خشونت و تكفير را داشت. زیرا عقیده رایج بر این است که تنها صاحبان یک عقیده بر حق بوده و سایرین به تناسب دوری از این عقاید از راه حق و حقیقت و خداوند دور می شوند. از همین روست که برخی خود را فرقه ناجیه و تنها طریق نجات و امثالهم می نامند. اگر از تفکر انحصاری گروهی که به جز خود، بقیه اعتقادها را اصلا نمی خواهند دین محسوب دارند و یا یا در بهترین حالت آنها را تحریف شده قلمداد کنند برخی فرق مذهبی تلاش نموده اند که این نقیصه را به نوعی حل و فصل نموده و خواهان ایجاد نوعی همگرایی و وحدت و اعتقاد به نوعی سهم بندی از حقیقت هستند از مصادیق آن فرقه های عرفانی در ادیان یهودی و مسیحیت و بخصوص اسلام می باشند. برخی ادیان نیز مانند ادیان آریایی بواسطه نوع تفکری که در ایجاد نظم اجتماع و زندگی جمعی دارند در این جرگه سهم بسزایی نمی توانند داشته باشند. همچنین دین بهایی نیز بواسطه برخی خصوصیات که در راس آن هدف "وحدت عالم انسانی" و برخی احکام و مبادی که بطور مستقیم مانع از خشونت می گردد از جمله منع از جهاد و یا معاشرت صمیمانه و بدون قید و شرط با کلیه افراد بشری (فارغ از عقیده و نژاد و قومیت و ...) و نیز نداشتن رهبر دینی و وجود یک هیئت حاکمه جهانی که رایش حجیت دارد و بعضی ویژگی های دیگر ( که در اینجا جای بحث آن نیست) و مهمتر اینکه در تاریخ کوتاه خود بطور عملی نشان داده است که نمی تواند سهم خاصی در خشونت یا ایجاد خشونت ایفا نماید.

عامل ديگر ايجاد خشونت در دين (كه ارتباط نزديكي با علت اول نيز دارد) مسئله رهبري و رهروي است كه يا در دين وجود داشته و يا بر دين تحميل شده اما بعنوان يك امر مسلم بدان نگريسته مي شود. اين نگرش دو مشكل اساسي در پي مي آورد كه يكي مربوط به رهبران است در اينكه فقط يك افراد خاصي مي توانند به نمايندگي از دين سخن بگويند و يكي مربوط به مقلدان است كه به جهت عدم فهم خود بايد از رهبر خود پيروي نمايند. نتيجه اين نگرش مسئوليت سنگين رهبران و بي مسئوليتي ساده لوحانه مقلدان است كه همواره گوش به فرمان رهبر خود هر كاري را براي حفظ دين بايد انجام دهند و وظيفه شرعي خود را عمل كنند. تسويه حسابهاي خشونت آميز غير انساني در اين مواقع در قالب خوشرنگ و جذاب وظايف شرعيه و حتيمه دينيه ريخته شده و مذاق مقلدين بي خبر را چنان شيرين مي سازد كه در انجام اينگونه اعمال بر يكديگر پيش دستي مي نمايند. کم نیستند فتاوی رهبران مذهبی که شرط ورود به بهشت یا بخشوده شدن گناهان مقلدین خود را کشتن حداقل یک کافر و در فتاوی عصر جدید و بمبهای پیشرفته حد اقل چهل مخالف یا دگر اندیش و به اصطلاح آنها کافر یا مرتد دانسته اند و پر واضح است که این دو شرط همواره برای معتقدین ارزش اعطای جان را نیز خواهد داشت. اینکه برخی انسانها تنها ابزاری در دست گروهی دیگر قرار بگیرند همواره خطرناک بوده و هست اما اینکه در دین و به نام خدا این کار انجام گیرد خطر آن بیشتر خواهد بود و از نظری غیر قابل فهم (در زمان حاضر وعصر دانش و اطلاعات).

مسئله دیگری که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته است و نیاز به بحث بیشتر دارد نفس زمان و هماهنگی دین با زمان و مکان خاصی است که باید منصفانه و با دقت مورد بررسی قرار گیرد. تاریخ ادیان پر است از صحنه هایی که در زمان خود نشانی از رشادت و شجاعت و استواری عقیده و اطاعت پیامبر و .... بوده است و نسلهای متمادی بعنوان الگو از آن بهره برده و در جرگه افتخارات دینی خود بشمار می آورده اند و کمتر کسی از آن انتقاد کرده و یا آنرا خارج از اصول انسانی بشمار آورده و یا در درستی آن شک و تردید می نموده است. (البته هیچیک از این اتفاقات خشونت آمیز حتی در زمان خود نیز بعنوان یک عمل کاملا انسانی و شایسته آدمی (حتی از منظر دستور دهندگان و مجریان) نگریسته نمی شده اما لااقل بعنوان یک دفع شر بزرگ به شر کوچک قلمداد می شده است. به عبارتی جنبه تدافعی داشته و بعنوان آخرین راه و روش مورد استفاده قرار می گرفته است. از این منظر نه تنها زشت نبوده بلکه کاملا فطری و وجدانی ظاهر می شد. یک مثال ساده به فهم این فرضیه کمک خواهد کرد. تصور کنیم که در شبه جزیره عربستان و در شانزده قرن پیش، یک خانواده یا قبیله کوچک در کنار برکه ای محلی به جهت زندگی می یافتند . با توجه به اینکه در چنین زمان و مکانی نه سازمانی به جهت حمایت و حفظ وجود دارد و نه قوانین اجتماعی حمایت کننده (به شکلی که ما می شناسیم). در این حالت اگر به جهت حفظ خود از سارقین و یا خائنین دست به هر عملی در دفاع از خود حتی قتل و کشتار بزنند هیچ عقل سلیمی بر آنان ایرادی نخواهد گرفت بلکه این عمل نشانی از شجاعت و زندگی است و بالعکس. نه حرفی از خشونت است و نه نقدی بر اعمال غیر انسانی و مغایر حقوق بشر. حال دینی که در این محیط زاده می شود به ناچار باید از راه حلهای موجود و امکانات آن زمان و سرزمین کمک بگیرد و این امر نیز نیازی به اثبات ندارد چنانکه همه ادیان و آدمیان هر گاه که در این جهانند مقهور این قوای طبیعی خواهند بود. اما هر گاه با توجه به سنت بخواهیم همین روش را در حال حاضر بکار بریم آیا عمل خشونت آمیزی که مخالف قوانین و عقل و وجدان است مرتکب نشده ایم به عبارتی به همان اندازه که آن عمل در آن زمان و محیط قابل قبول بوده همان عمل در این زمان و مکان مورد تقبیح و سرزنش واقع خواهد شد. جهان حاضر ما به کلی با جهانی که در تصور بشر در زمان ظهور ادیان قبل بوده اند بکلی متفاوت است و به هیچ وجه قابل تطبیق و مقایسه نیست از این جهت مشکلات عدیده ای که ادیان در جهان فعلی از آن رنج می برند و خود را به ورطه خشونت مبتلا می نمایند از همین مسئله ناشی می شود که به اصرار می خواهند سنن و قوانین قرنها قبل را بر جامعه و زندگی امروزی تحمیل نمایند و آنرا فرمان لایتغیر الهی فرض کنند. از این جمله است قوانین ارتداد و حکم جهاد مقدس یا قطع اعضای بدن ویا سنگسار و کافر ستیزی و نجس دانستن سایر مردمان و ... که همگی نه تنها در جهان حاضر قابل عرضه نیست بلکه به هر شکلی که تزیین شود انزجار آور و گویای جهالت و بی تربیتی و بی تمدنی است. این است که یکی از علل مهم خشونت روز آمد نبودن دین است که با عصر شکل گیری اتحاد جهانی و زندگی در یک دهکده جهانی هماهنگ نیست. اینکه گناه دین است یا رهبران دین و یا دینداران بحثی قابل بررسی است اما به هر صورت مظاهر خشونت بار آن نصیب بیچارگانی می شود که هر سه عامل در نظرشان واحد بوده و برای قربانی مهم نیست که از دیندار کج بنالد یا از دین تاریخ گذشته شکوه کند یا از همه آنها. اینکه چرا ادیان تجدید می شوند و به چه علت دین جدیدی بر پایه و مایه دین قبل ظاهر می شود اگر حتی دلایل متعددی داشته باشد بی شک یکی از قوی ترین آنها لزوم هماهنگی اقتضای زمان و اصول و تعالیم ادیان خواهد بود. این امر ارتباط مستقیم با خشونت دارد و حتی اگر گفته شود مثلا مسیحیت باوجود اینکه متاخرتر از اسلام است چرا کمتر موجد خشونت در جهان فعلی است نقض این قضیه نیست بلکه دقیقا به جهت این است که مسیحیت بخصوص بعد از قرون وسطی خود را در معرض نقد و تحلیل قرار داده و تا آن حد خود را روز آمد نمود که در قیاس با چند قرن قبل خود چونان دین جدیدی به نظر خواهد رسید. معتقدین به دین بهایی از جمله افرادی هستند که دین خود را دقیقا به سبب تطابق با مقتضیات زمان و مکان جدید می دانند و الا از لحاظ پایه و اصول و مفاهیم والای اخلاقی و روحانی تمام ادیان را یک سلسله واحد و همه را در زمان خود واجد خصوصیات بهترین دین محسوب می دارند و به سبب این تفکر البته دین خود را نیز شامل این اصل دانسته از سویی مناقشه برتری ادیان را تا حدی حل و فصل می نمایند و از سویی لزوم توجه به نیازهای انسانی در هر زمان را همسنگ احکام اصلی دین دانسته و تغییر آنها را (نه تنها ضربه ای به دین بلکه) لازم و واجب می دانند. دینداران هنگامی خشونت را برای بقای دین خود (بخصوص در زمان قدرت ظاهری) آخرین راه می یابند که با چشمان خود شاهدند که افرادی با توجه به پیشرفتهای جدید می خواهند و مهمتر اینکه قادرند حکم و قانون و مفهومی بهتر از آنچه دین آنها آورده ارائه کنند و بالطبع توجه بیشتری را به خود جلب کنند. این احساس خطر (در مومنین مقلد و بی اطلاع از اصل دین و با تحریک علما) توام است با اینکه ممکن است همگان راه کفر را برگزیده باشند و برای عبرت سایرین باید کاری کرد. یکی از ریشه های لزوم تمسک به خشونت در اینجاست.

از علل دیگر خشونت دینی می توان نوع نگرش به دین را نام برد. اصولا دین چیست و چطور باید بدان نگریسته شود. انسان مهمتر است یا دین؟ دین برای حفظ انسان است و یا انسان آفریده شده تا از دین خداوند در روی زمین محافظت نماید؟ بهتر است که قوانین دین حفظ شود و بعنوان مثال گروه کثیری از مردم تلف شوند و یا اینکه دین از دست برود اما این گروه کثیر از نعمت حیات (که البته به اعتقاد اهل ادیان همان خداوند دین آورنده به آنها عطا کرده) بهره مند باشند؟ در بین دو راهی ها اولویت با کدام طرف است؟ بسته به اینکه این سوالات چه جوابی داشته باشند دین را تا مرز خشونت مطلق پیش می برد و آنقدر تمامیت طلب و تنگ نظر می شود که حفظ دین با حیات انسانی دو امر رودررو به تصور می آیند آنجا که یا انسان است که باید تمام وجود خود را در اختیار دین (البته یک رهبر دینی البته از نوع غالب) قرار دهد و حق حیات داشته باشد و یا اینکه با انتخاب آزاد خود (که همان خروج از این عرصه است) باید در انتظار مرگی باشد که البته این مرگ مجریان آنرا به ثواب و بهشت و قرب خداوندشان نزدیک می سازد. اینکه به چه علت بهشت دین و یا بهتر گفته شود بهشتی که یک رهبر دینی معرفی می نماید با گرفتن جان یک فرد دیگر بدست می آید از جمله سوالاتی است که اگر در گذشته پاسخ قانع کننده ای داشته است اما در حال حاضر جواب عقل پسندی ندارد. به هر جهت اگر به یک مذهب و یا دین به عنوان اصل و اساس و هدف و تنها طریق نجات نگریسته شود رهبران و پیروان را به خشونت نزدیک می سازد اما اگر به دین بعنوان یک وسیله (نه هدف) و به عنوان یک راه نجات (نه تنها راه نجات) و به عنوان یک مجموعه راهنمایی ها (نه تنها راهنمای موجود) در کنار عقل و علم و طبیعت و وجدان نگریسته شود خطرات خشونت بار آنرا به حداقل ممکن می رساند. اما اینکه رهبران دینی تمایل ندارند طریق دوم را انتخاب کنند شاید مهمترین دلیل این باشد که اگر به دین اینگونه نگاه شود به رهبر دین هم به طریق اولی به همین صورت نگاه خواهد شد و در آن صورت رهبر دینی هم مانند سایر انسانها و یا در بهتری حالت مانند سایر دانشمندان و حکمرانان خواهد بود که مطلقیت و خداگونگی خود را از دست خواهد داد و البته تاریخ گواه است بر اینکه رهبران دینی چنین امری را (که تا حد ممکن هم سعی می کنند با استناد به نفس دین و آیات کتاب مستند سازند) نمی پسندند. اینکه در خلقت خداوند دین جای دارد وانسان دین دار فرضیه ای است که تاریخ مدتها شاهد غلبه آن بوده است ترجیح رهبران دینی بر این بوده که به جز این دو، عامل دیگری مزاحمت در خلقت ایجاد نکند و دردسری برای نمایندگان خداوند (خدا) بوجود نیاورد اما اگر عامل دیگری (چون شعر، موسیقی ، نقاشی و حتی انواع هنرها و یا علوم طبیعی و حتی فهم عقلی کلام الهی و کتاب دینی)هم به اصرار زیاد خواسته که در این عرصه وجودی یابد وقتی که مورد تایید دین (رهبران دینی) واقع می شده است می توانست امیدی بر بقای خود داشته باشد و الا قبل از جلوه گری معدوم میشد تا آثار کفر نتواند انتشار یابد. قرون وسطی شاهد مقاومت نمایندگان دین مسیحی با اینگونه پدیده ها بود و جهان معاصر نیز هر از چندی با فتوای علمای اسلام روبروست که بعنوان مثال در سال 2008 در افغانستان سینما یا آموزش دختران را مورد تردید قرار میدهند و یا در ایران وجود بهائیان را مخالف خواست خداوند و سنت خلقت می شمرند و ... اما حقیقت این است که این موارد نباید به تنهایی مورد بررسی قرار گیرند بلکه علت آن مهم است که نگرش انحصاری و مطلقیت دین (از سوی رهبران هر دینی) و بیش از توان دین خواستن از دین (که به ناچار باید کار سیاست و علم و طبیعت و اخلاق و وجدان و ...) را انجام دهد و (در عین حال از آنها کاملتر باشد) در هر زمانی می تواند به گونه ای نازیبا روی خود را نشان دهد.
از عوامل دیگر بروز خشونت دینی که در جهان حاضر بسیار قابل فهم و لمس است فروکاستن دین به خدمتکاری سیاست و علم و جامعه و ... می باشد یعنی دین تنها زمانی الهی و با ارزش و از سوی خدا و ... است که بتواند مشروعیتی به قدرت قدرتمدان سیاسی و یا علمی و ... عطا فرماید. اینکه قدرت سیاسی یا علمی چه نوع تعهداتی دارند امری مهم و قابل بررسی است اما مسلما با تعهداتی که در دین وجود دارد متفاوت خواهد بود و هر گاه دین در خدمت مشروعیت بخشی به قدرت سیاسی و یا علمای دینی مورد سوء استفاده قرار گیرد هر انحرافی از جمله خشونت امری بعید نیست. البته اوج این انحراف در وقتی است که عالم دینی و حاکم سیاسی در یک فرد جمع باشد و مسلم است که تمام قدرت دین در خدمت حاکمیت بلامعارض قرار می گیرد (در جایی که حتی دین در خدمت مشروعت حاکمیت بکار می رود در بدترین حالت نیز باج خواهی صاحبان دین از صاحبات قدرت و بالعکس عرصه را بر مطلق خواهی حاکمیت یا دین تنگ می کند) اینکه صاحبان قدرت دیندار باشند امری بسیار مطلوب و مورد پسند است و اینک علمای دین در امور سیاسی صاحب نظر و تیز بین باشند امری بسیار لازم و مفید است اما خشونت دینی هنگامی مخوفترین شکل خود را ظاهر می سازد که مشروعیت بخش تداوم یک قدرت سیاسی (یا سیاسی دینی) همان دین باشد.
با توجه به آنچه گذشت گزافه گویی نخواهد بود اگر گفته شود که دینداری و اعتقاد در گذشته و بخصوص در عصر حاضر تنها خواندن کتاب مقدس و متون دینی و توجه به علمای دین و حضور در عبادات جمعی و اعانات نیست بلکه بسیار مهم است که دیندار حقیقی و معتقد واقعی دقت نماید که دین و به عبارت صحیح تر دینی که او فهم می نماید چگونه نگرشی بر انسان دارد و چگونه بر علم و تمدن مادی می نگرد؟ ارتباط این دین با قدرت سیاسی و حاکمیت مدنی چگونه است؟ دین چگونه توسط رهبران آن تعریف و تبیین می گردد؟ دین خاص او در عرصه های اجتماعی چگونه حضوری دارد و غالب معتقدین چه رفتاری از خود بروز می دهند؟ نگرش غالب دینی و تعریف عام آن دین تا چه حد در خدمت عرصهای مختلف جهانی قرار گرفته و تا چه حد اسیر دست افرادی است که دین را در جهت اعتبار دنیوی و کسب ثروت و قدرت بکار می برند؟ تاثیر دین بر وجدان و درون افراد تا چه حد است؟ تعامل قدرتمندان (معتقد در همان دین خاص) چگونه است؟ آیا قدرتمندان مایلند که دین را به پستوی وجدان و درون انسان در ساعت خاصی فروکاهند و یا مایلند آنرا در تمام عرصه های دنیوی و تمام زمانها و مکانها غلبه دهند؟ شاید این سوالات بتواند فهمی از دین ایجاد نماید که جدا از نام و نشان آن بتواند آدمی را در جهت آدمی شدن یک گام رهبری نماید.

نظر خود را بنویسید