سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

استخلاص حضرت بهاءُالله از زندان قلعۀ عَکّا (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۱۲ سپتامبر ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

شرایطی که حضرت بهاءُالله از زندان قلعۀ عکّا استخلاص یافتند با شرایطی که مقامات حکومتی و مذهبی بر وجود مبارک تحمیل کرده و باعث محبوس شدن حضرتشان گردید بسیار متفاوت بود. http://noghtenazar.org/node/1748 قریب به نُه سال بود که به این شهر نزولِ اِجلال فرموده بودند و در عرض این سالیان ساکنین مقیم شهر همواره مَحَبَّت و اِرادتِ خویش را نسبت به نَفسِ نَفیسِ مبارکشان اِبراز می نمودند. گرچه هنوز حضرت بهاءُالله محبوس و مسجون بودند، حال بسیاری از مقامات حکومتی و رهبران مذهبی توأمان به حمایت یکدیگر در استخلاصِ حضرتشان از زندان قلعۀ عَکّا سعی و کوشش می نمودند. حضرت عبدُالبهاء قضیۀ خروجِ حضرت بهاءُالله را از زندان قلعۀ عَکّا چنین نقل فرمودند.

«یک وقتی جَمالِ مبارک [حضرت بهاءُالله] فرمودند که من نُه سال است که یک زمین سبز ندیدم. میلِ مبارک بسیار به سبزه و صحرا بود. می فرمودند عالَمِ صحرا، عالَمِ اَرواح است و عالَمِ شهر عالَمِ اجسام، از این فرمایشِ مبارک فهمیدم اشاره است. یک پاشائی بود در عَکّا، محمّد پاشا صفوت نام، خیلی با ما ضدّ بود. در یک فرسخی عَکّا یک قصر داشت (مزرعه) در اطراف باغستان بود. بسیار جای با صفائی بود و آب جاری داشت. رفتم خانۀ آن پاشا گفتم پاشا آن قصر را تو انداختی آمدی توی عَکّا نشسته ای. گفت من علیلم نمی توانم در خارج شهر بنشینم و آن جا مَحَلِّ خالی است و نمی توانم با دوستانم معاشرت کنم. من از اشارۀ مبارک فهمیدم که میلِ مبارک است بیرون بروند فهمیدم که هر کاری بکنم پیش می رود گفتم مادام تو نمی نشینی آنجا خالی است بده به ما. آن پاشا خیلی تعجّب کرد، از پاشا اجاره گرفتم به قیمت خیلی ارزان در سالی پنچ لیره، خیلی غریب است. پنچ ساله پولش را دادم. بعد بنّا فرستادم تعمیر کند حمّام ساختم آن جا، بعد آمدم یک کالسکه درست کردم بزرگ، یک روز خودم گفتم اوّل بروم، من هم تنها از دروازه بیرون آمدم، قراول ایستاده بود، هیچ حرف نزد، هیچ نگفت، فردا عصر رفتم به بَهجی، هیچکس حرفی نزد، ابداً، بعد یک روزی مأمورین حکومت را مهمان کردم از صبح تا شام برگشتیم.

بعد یک روز آمدم حضورِ حضرت بهاءُالله عرض کردم قصر حاضر است، عَرّابه حاضر است. آن وقت در عکّا هیچ کَرّوسه [کالسکۀ سواری] نبود فرمودند من نمی روم، من محبوسم، یک دفعه دیگر عرض کردم، همان جواب را فرمودند، دفعۀ ثالث عرض کردم، فرمودند نه. دیگر جسارت نتوانستم بکنم یک شیخ مسلمان آن جا بود، خیلی شهرت و نفوذ داشت، او را خواستم، گفتم کیفیّت این است، لکن حضرت بهاءُالله از ما قبول نمی کنند. آن شخص مَحَبَّت داشت، گفتم تو جوری برو حضور مبارک مشرّف شو، دست مبارک را بگیر و دست مدار تا وَعدِ قَوی بگیری. این عرب بود، رفت، آمد مقابل دو زانوی مبارک نشست، دست مبارک را گرفت بوسید، عرض کرد چرا بیرون تشریف نمی برید؟ فرمودند، من مَسجونم، گفت: اَسْتَغْفِرُالله کیست که بتواند شما را محبوس کند؟ شما خود، خود را حبس کرده اید. اِرادۀ خود شما چنین است، حالا من خواهش دارم بیرون تشریف بیاورید، به قصر تشریف بیاورید، سبز است، خرّم است، درخت ها خیلی باصفا است، برگ ها سبز است، پرتقال ها قرمز است. هر چه فرمودند: من مسجونم نمی شود، باز دست مبارک را بوسید، به قدر یک ساعت متمادیاً رَجا می کرد، بعد فرمودند: خیلی خوب. فردا سوار کالسکه شدند، من هم حضور مبارک بودم، از شهر بیرون آمدیم هیچ کس هیچ نگفت.» ۳

خدمتی به جامعه- آب به عکّا آورده شد (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۱۱ سپتامبر ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

با گذشت زمان ساکنین عَکّا تدریجاً به حقیقتِ مقام و شخصیّت حضرت بهاءُالله و پیروانشان پی بردند. احساس خشم و نفرتِ اوّلیه ای که http://noghtenazar.org/node/1602 در زمان ورود حضرتشان به شهر عَکّا نشان داده شد نه تنها جایش را به احترام داد بلکه مبدّل به اعتماد و اطمینان گردید. برعکس ایّامی که حضرت بهاءُالله در اَدرنه بودند از حضور ظاهری و آشکار در میان نفوس جامعۀ عَکّا خودداری نمودند و بجای ایشان حضرت عبدُالبهاء مسؤولیّت انجام امور و تقاضای های متعدّدِ مُراجعین را عهده دار شدند.

در متنِ زیر خاطراتِ طوبیٰ خانم، یکی از دختران حضرت عبدُالبهاء، آنچه را که در آن دوران اتّفاق افتاده بود نشان می دهد:

«سرکار آقا [حضرت عبدُالبهاء] بعد به بیرونی تشریف می بردند و این اطاق انتظار بزرگی در طرف دیگر خیابان روبروی خانۀ ما بود که برای ملاقات مردم با سرکار آقا اجاره شده بود. ما معمولاً از پنجرۀ اطاقمان مردم را که برای تقاضایِ کمک هجوم کرده بودند می دیدیم.
مردی که قصد داشت دکانی باز کند نظر سرکار آقا را جویا می شد. شخص دیگری معرّفی نامه یا سفارش نامه برای استخدام در ادارۀ دولتی از ایشان تقاضا می نمود. دیگری ممکن بود زنی باشد که شوهرش به اتّهام ناروا دستگیر و یا برای خدت سربازی اعزام شده و او با کودکانش بی سرپرست و گرسنه مانده بود. یکی می گوید که بچّه هایش مورد بدرفتاری قرار گرفته اند و زنی شکایت می کند که از دست شوهر یا برادرش کتک خورده است.

سرکار آقا شخص شایسته و مناسبی را با افراد همراه می کردند که برای بیان حال آنان به قاضی به دادگاه برود به این امید که این بیچاره ها مورد عدالت قرار گیرند.

افراد بیمار چه بهائی و چه غیر بهائی تحت مراقبت همیشگی آن حضرت بودند و هر زمان که آن ها می خواستند به سویشان می شتافتند... سرکار آقا هیچ چیز را به جز استراحت و خوراک خودشان از نظر دور نمی داشتند و فقرا و بیچارگان همیشه نخستین کسانی بودند که تحت مراقبت و مَرحمت ایشان قرار می گرفتند.

چون در آن زمان بیمارستان در عَکّا نبود، سرکار آقا به یکی از دکترها به نام نیکولای بیک حقوق مستمرّی می پرداختند تا از بیماران خیلی فقیر مراقبت نماید و از این پزشک خواهش شده بود که نام مسؤول این امرِ خیر را با کسی در میان نگذارد در حقیقت «دست راست ایشان از دست چپ خبر نداشت.»

فُقرا برای رفع نیازمندی های گوناگون و بی شمار دیگر خود در دوران بیماری، چشمشان همواره به سوی سرکار آقا متوجّه بود...» ۳

در امور یومیّه همگان شاهد به اجرا گذاشتن اَوامر و احکام حضرت بهاءُالله در مورد فُقرا، امنیّت جامعه و خدمات به افراد جامعه از جانب حضرت عبدُالبهاء بودند. به عنوان مثال در این مورد می توان در «کلمات مکنونه» http://noghtenazar.org/node/1550 خواند:

«فُقرا امانتِ مَنَند در میان شما، پس امانتِ مرا درست حفظ نمائید و به راحتِ نَفْسِ خود تمامْ نپردازید.» ۴