سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

برگرفته از: http://fa.iranpresswatch.org/post/5816/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%B4%D8%B9%D...

ماخذ:‌ www.washingtonpost.com

رکسانا صابری

ترجمه مهرداد جعفری

رُکسانا صابری نویسنده و روزنامه نگار امریکائی ایرانی تبار میباشد که در سال ۲۰۰۹ به مدّت صد روز در ایران محبوس بوده است.

چهار سال طول کشید تا پر ارزشترین هدیه ای که تا حال دریافت کرده ام دست به دست بچرخد و از آنطرف دنیا به من برسد. این هدیه دستبندی است که از نخهای حوله های که در زندان اوین در طهران از من بجا مانده بود، بافته شده است.

هرگاه که این دستبند صورتی و قرمز رنگ را بدست میکنم بیاد فریبا کمال آبادی که آن را برایم بافته و دوستش مهوش ثابت می افتم. دو نفر از همبندان من که دهمین سال حبس خود را در پشت میله های زندان سپری میکنند. این دو بانو را از قبل از رهائی از زندان در سال ۲۰۰۹ تا حال ندیدم ولی هر دو الهامبخشِ زندگی من و تمامی افرادی هستند که ایشان را میشناسند و یا داستان زندگیشان را شنیده اند.

فریبا و مهوش به همراه پنج نفر از آقایانِ همکارشان عهده دار رسیدگی به نیازهای روحانی و اجتماعی اقلیّت بهائی، که حکومت اسلامی آنان را مرتد محسوب میدارد، بودند. این هفت نفر متّهم به «جاسوسی» و «قیام بر علیه نظام» گردیدند ـ اتهاماتی که علیرغم انکار آنها، هر کدام به بیست سال حبس محکوم شدند که بعداً به ده سال تقلیل داده شد. از لحظۀ ورودم به سلول ایشان در زندان، علیرغم شرایط جدّی و دشوارِشان،صلح و آرامش از تمامی رفتار و کردار مهوش و فریبا جلوه گر و نمایان بود. با مهربانی به من خوش آمد گفتند و قسمتی از سلول را برای پتوهائی که قرار بود به جای رختخواب استفاده کنم، آماده نمودند. بعد از نشستن از ایشان پرسیدم که برای چه مدّت است که محبوسند.

مهوش در جواب گفت: «یک سال».

و فریبا پاسخ داد: « ده ماه».

و هر دو همچنان خندان بودند.

از هر دو سؤال کردم که چگونه قادرند چنین آرام باشند. مهوش جواب داد: «ما به خدا توکّل میکنیم و مطمئنیم که هر چه خیر جامعۀ ماست پیش میآید. اگر ارادۀ الهی بر این است که با ماندن در زندان، خادمان بهتری برای جامعۀ خود گردیم، تسلیم محضیم».

چرا بهائی؟ جوابش در پنج سؤال! ۱

نوشته آورِل سیل (Avrel Seale)
ترجمۀ مهرداد جعفری

کمی بیش از ده سال پیش تصمیم گرفتم که دیانت بهائی را به عنوان اعتقاد خود قبول نمایم و این اقبال تحوّل عظیمی در زندگیم بود ولی این تصمیم آن چیزی نبود که در انتظارش نشسته باشم. تا آن زمان در زندگی، هیچ دوست بهائی نداشتم و تنها با دو نفر بهائی برخورد کرده بودم.

با این که هیچ گونه علاقۀ شخصی به این دیانت نداشتم ولی چنین اقدامی به نظر تصمیمی ناگهانی می رسید و شاید مَفرّی هم از چنان تقدیری نبود. امّا هنگامی که که برای یافتن علائم اوّلیه ای که چه علّتی مرا به چنین امر الهی هدایت نموده گذشتۀ خویش را جستجو می کردم به نتیجه شگفت آوری برخورد نمودم. بیش از هر فرد دیگری تصمیمم برای بهائی شدنم را مربوط به سی. اس. لوئیس (C. S. Lewis) می دانم. البته منظورم همان نفس برجسته ای است که در علوم الهیّات تاریخ امروزه مشهور می باشد.

این نکته را در درجۀ اولی فقط به یک دلیل بیان می کنم و آن این است که وقتی حدود ۲۷ ساله بودم شاهکار مشهور وی را تحت عنوان «فقط مسیحیّت» (Mere Christinaity) خوانده بودم که اظهار داشته:

«دیانت عبارت از مجموعه ای از بیاناتی در مورد واقعیّت هائی است که ممکن است صادق و یا کاذب باشند. اگر صادق باشد نتیجتاً آن حقايق سفینۀ حیات بشر را به مقصد می رساند و اگر کاذب باشد که بنفسه امری متفاوت است.»

حال که امروز مجدداً این جملۀ لوئیس را با دقّت می خواندم متوجّه شدم که کاملاً با نکات آن موافق نیستم. (گرچه معتقدم که فعلاً در این نوشتار نباید مطلبی از این تضادّ اظهار کرد). ولی آنچه را که وی اظهار داشته نه تنها می توان گفت امری کاملاً آشکار بوده ولی تا حدّ بالایی پُر ارزش هم می باشد و وی آن طوری که حقیقتاً شایسته اش بوده مورد قدردانی و توجّه قرار نگرفته. گرچه قدرت تشخیص ارزش این بیان را نداشتم ولی آن را چون قطعه ای ارزشمند محکم در مشت خویش محفوظ نگه داشته بودم و در عین حال شاهد زندگی پُر فراز و نشیب خویش بودم که در گذر بود زیرا شرایط حیاتم همواره بر یک منوال نبوده. حقیقت امری نسبی نیست. نه همۀ مطالب مربوط می شود به شکل، معنا و یا آگاهی به نفس خویش.

با گذشت زمان سؤالاتی را که دربارۀ خالق، روحانیّت و دین در تصوّر داشتم به پنج قسمت در خاطر تقسیم و در ذهن ترسیم شده و برای هرکدام از این سؤالات اگر جوابی قانع کننده ای می یافتم مرا به سؤالی دیگر هدایت می کرد که نهایتاً بدون هیچ راه فراری مجموعۀ این سؤالات باعث شدند به اقبال به دیانت بهائی نائل گردم.

ممکن است که کمی تعجّب آور باشد که چگونه این پنج سؤال قادر است نفسی را اَعَمّ از علاقه و یا عدم علاقه اش به مطالب مذهبی مجبور به قبول دیانتی نماید. شاید با مثالی بتوان این اقبال را بدین نحو توضیح داد که مایلم از محل دفتر خویش از مرکز شهر آستین (Austin) در تگزاس (Texas‌) به موکسی (Moxi) کلاسیک گریل (Classic Grill) در مرکز فروشگاه بزرگ تندر بِی (Thunder Bay) به انتاریو (Ontario) فقط با پنچ گردش به راست یا چپ بروم ۲. این سفری است که می توان دقیقاً (این امر به ظاهر غیر ممکن را) طیّ نمود ولی باید آگاه بود که طول این سفر مهمّ نیست بلکه تصمیم صحیح گرفتن بر سَرِ دوراهی هاست که نتیجتاً به رسیدن به مقصد که همان کلاسیک گریل (Classic Grill) باشد اهمیّت دارد هرچند ممکن است امری غیر ممکن و یا غریب به نظر برسد، ولی احتمالاً سی. اس. لوئیس شخصاً به بهترین وجه ممکن این نکته را توضیح داده:

«بر اساس تجربیات شخصی خویش، واقعیّت ها علاوه بر بغرنج بودن معمولاً غریب هم به نظر می رسند... واقعیّت در واقع معمولاً آن چیزی نیست که شما قادر به حدس آن باشید. این یکی از دلائلی است که به مسیحیّت معتقدم. دیانتی نیست که بتوان درباره اش حدس زد...»

سؤال اوّل؟