سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

نفسی که اقبال به دیانت بهائی برایش مشکل بود- ابوالفضائل (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۲۶ آگوست ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

جناب میرزا اَبوالفضل گلپایگانی به عنوان یکی از فضلای دیانت بهائی مشهور است که در دوران حیات حضرت بهاءُالله و هم چنین حضرت عبدُالبهاء زندگی می نمود. حضرت عبدُالبهاء غالباً از اثار ایشان ذکر می نمودند که به عنوان مثال می توان از«حُجَجُ البَهیّه» یاد نمود که در جواب سؤالات نفس مبلّغی مؤمن به دیانت حضرت مسیح که در شهر لندن زندگی می نمود نوشته شده است. حضرت عبدُالبهاء برای درک عمیق دیانت بهائی پیشنهاد فرمودند کتاب های جناب ابوالفضائل را باید مطالعه نمود. جناب ابوالفضائل مطالب بسیاری دربارۀ اصول دیانت بهائی نوشته اند و بعد از صعود [وفات] ایشان را در جوارِ مقبرۀ یکی دیگر از اعظم بهائیان یعنی لوا گتسینگر (Lua Getsinger) دفن نمودند وهمچنین یکی از ابواب مقامِ حضرتِ باب هم به نام ایشان تسمیه گردیده.

داستان بهائی شدن بسیاری از بهائیان داستان های جالبی است که اکثر با این سؤال که «شما چگونه بهائی شدید؟» آغاز می گردد که در بسیار مواقع شرح تصدیق های شگفت انگیزی است. بعضی از نفوس به محض شنیدن نام دیانت بهائی فوراً آن را قبول می نمایند در حالی که برای بسیاری سفری ماهیانه و یا سالیانه است. شرح اقبال جناب اَبوالفضائل از نوع سفر دوّم است. در بسیاری از این موارد باید بر نَفْسِ اَمّاره پیروز شد که بتوان قدم به چنین سفری گذاشت. چنین کشمکشی حتّی تا اَواخِرِ حیات ادامه دارد.

همان طوری که در یکی از مقالات قبلی http://www.noghtenazar.org/node/1547 ذکر شده جناب اَبولفضائل قبل از ایمانشان به دیانت بهائی یکی از فضلای دانشمند بودند.

جناب طاهرزاده شرحی بسیار زیبا دربارۀ ایشان نگاشته که در خاتمۀ این مقاله آمده.

همان طوری که رسم زمان و مکان آن دوران بود مقام و مرتبت نفوس در نحوۀ لباس پوشیدن آنان دیده می شد و ایشان هم به عنوان یکی از علمای دیانت اسلام هم مُلبَّس به عبا و عمامه در خور شأن خویش بودند. روزی به همراهی چند نفر از همکاران نعل پای چارپای جناب اَبوالفضائل احتیاج به تعویض داشت که لازمه اش مراجعه به نعلبندی بود و به همین منظور برای تعمیر به مغازه آهنگری مراجعه نمودند. از قضای روزگار آهنگر فردی مؤمن به دیانت بهائی بود که تصمیم بر امتحان نمودن این نَفْسِ فاضل گرفت که بقیۀ داستان گرچه مشهور است ولی به صورت زیر آمده.

با احترام لازمه و توقیر در خور مقام ایشان فرد نعلبند که از نفوس عامی بود به ایشان اظهار داشت که سؤالی در ذهن دارد که برای زمانی است باعث تشویش خاطر وی است و اگر مجاز است مایل است بپرسد. جناب گلپایگانی به وی اجازه دادند که سؤال خویش را مطرح نماید و وی چنین گفت «آیا صحیح است که در احادیث آمده که هر قطرۀ باران در حال ریزش را یکی از فرشتگان همراهی می کند؟» و جواب شنید که «البتّه». نعلبند مجدداً اجازه گرفت که سؤالی دیگر مطرح نماید که جناب اَبوالفضائل به وی اجازه دادند. سؤال دوّم چنین مطرح شد که «آیا صحیح است که در هر منزلی هم که سگ زندگی می کند هیچ فرشته ای وارد نمی شود؟» بدون هیچ تفکّری جناب گلپایگانی گفتند که «بلی». سپس وی ادامه داد که در چنین شرایطی پس «در خانه ای که سگ هست نباید باران بریزد!»

جناب اَبوالفضائل از چنین سؤال و جوابی که نتوانسته بود بر آن فائق آید بسیار خشمگین شد و یاران ایشان به وی به آهستگی گفتند که آهنگر بهائی است.

ورود به زندان عَکّا و حضرت عبدُالبهاء (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۲۴ آگوست ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

فرزند ارشد حضرت بهاءُالله یعنی حضرت عبدُالبهاء مَثَلِ اَعلایِ دیانتِ بهائی می باشند و اکثریّت بهائیان در حیات خویش سعی می نمایند بر اثرِ اَقدامِ ایشان مَشی نمایند تا شاید بتوان حتّی الامکان از صفات و کردار ایشان در حیات فردی تأسّی نمود. به هر تقدیر با توجّه به حیات ایشان که الگوئی برای بسیاری می باشد می توان مثال های بسیاری را به کار گرفت و همچنین داستان های بسیاری از کردار و رفتار حضرت عبدُالبهاء برای ملاحظۀ عموم به ثبت رسیده.

در میان این داستان های ذکر شده حکایتی است که به وسیلۀ خواهر گرامی حضرت عبدُالبهاء در مورد روزهای اوّلیّه ورود به زندان عَکّاست. در مراحل اوّلیّه شرایط بسیار سخت بود. حضرت بهاءُالله به همراه پیروانشان در قِشلۀ عَسکریّه [سربازخانه] که زندانی در داخل زندان دیگر بود اقامت نمودند.

برعکس آنچه در اَدرنه در هنگام خروج حضرت بهاءُالله از شهر را شاهد بودیم که ساکنین شهر تا چه حدّی گریان و نالان بودند قضیۀ ورود به شهر عَکّا به نحوی دیگر بود که بَهائیّه خانم [خواهر حضرت عبدُالبهاء] بدین نحو به شرح آن پرداختند:

« تمامی ساکنین شهر جمع شده بودند که زندانیان را ببینند زیرا به ایشان گفته بودند جمعشان مرکّب از جانیان و فتنه گران می باشد و به همین دلیل رفتار ساکنین بسیار خصمانه بود. فریاد و کلمات زشت عامل صدمه ای تازه برای همگی بود و ما کُلّاً از آیندۀ نامعلوم نگران بودیم و نمی دانستیم عاقبت گروه یاران چه خواهد بود.»

مجدّداً دربارۀ ورود به سجنِ قِشله به آنچه که بَهائیّه خانم بیان کرده اند توجّه می نمائیم:

«به محض ورود به قِشله دروازۀ سِجن بسته شد و با قفل محکم گردید. زبان از بیان کثیفی و بوی متعفّن آن محل عاجز است. اطاقی را که به ما دادند تقریباً تا مچ پا در گِل بودیم. رطوبت و هوای مسدودِ متعفّن و بوی بدن سربازان رایحۀ بسیار ناخوشایندی ایجاد نموده بود.»

بَهائیّه خانم توضیح می دهند که چگونه ضعف کردند و از حال رفتند، آب موجود نبود و سربازان اجازه نمی دادند کسی خارج شود و تنها منبع آب حوضچۀ کوچکی در میان قِشله بود که به علّت تعفّن قابل شرب نبود.

«در همین حال برادرم توانست برای کمک به دیگر یاران که هنوز در کشتی بودند از قِشله خارج گردند. هنگامی که سربازان متوجّه غیبت ایشان شدند حاکم را مطلّع نمودند و بعد از جستجو دریافتند که ایشان برای کمک به دیگران که به ساحل برسند رفته اند... در میان آن یاران تعدادی از زنان و کودکان بودند که تقریباً از تشنگی و گرسنگی به حال موت بودند. برادرم تمنّا نمود که به خارج از قِشله برای تهیّۀ غذا و آب رفته که سربازان ایشان را باز داشتند و مجدّداً خواستند به همراه محافظین فردی را برای تهیّۀ آذوقه به خارج از قِشله بفرستند که آن تقاضا هم ردّ شد.

... در زمانی دیگر قضیّۀ دردناک دیگری اتّفاق افتاد. بعضی از مادران شیرده به علّت کمبود غذا و آب قادر به شیر دادن نوزادن خود نبودند و در نتیجه نوزادن را نمی شد آرام و ساکت نمود. کودکان بزرگ تر از گرسنگی برای غذا و آب به فغان و فریاد آمده بودند و قادر به خوابیدن نبودند و بعضی از بانوان هم ضعف نموده بودند.