ادیان دیگر

http://lab.noghtenazar2.info/taxonomy/term/27

برگرفته از: https://www.facebook.com/bekhaneman/posts/989663091056100

وضع پارسيان (زرتشتیان ايران) قبل از ظهور ديانت بهائى:

اقتباس از کتاب: تنی چند از پیشگامان پارسی نژاد( در عهد رسولی) با تشکراز مؤلف مهندس عنایت خدا سفیدوش:

پس از حمله اعراب به ايران و انقراض حکومت ساسانيان، پارسيان که مقهور و مغلوب تازيان شده بودند بتدريج ديانت اسلام را قبول نموده و بجرگه مسلمين درآمدند. ولی اين مقهوريت موجب از بين رفتن تمدن و فرهنگ ايرانى نگرديد بلکه ايرانيان بتدريج افکار و عقايد خود را در مذهب رسوخ دادند. و بطوريکه ملاحظه مى‌گردد بعدها اغلب دانشمندانى‌که عرب ناميده شدند در واقع ايرانيانى بودند که کتب خود را بزبان عربى نوشته‌اند و فرهنگ و تمدن ايرانى را در قالب معارف اسلامى به اعراب عرضه نموده‌اند.

بطورى‌که در تواريخ مذکور است پس از کشته‌شدن يزدگرد سوم در سال ٢١ ه ق مدّتها پارسيان در گوشه و کنار ايران مقاومت مى‌کردند، چنانکه تا زمان خلافت منصور عبّاسى (١٥٧ _ ١١٤) ه ق اعراب قادر بر تسلّط بر طبرستان (مازندران کنونى) نگرديدند.

بهرصورت در اثر فتوحات اعراب کلّيه ممالک خاورميانه و شمال افريقا و قسمتى از اسپانيا يکى پس از ديگرى تحت تسلّط تازيان قرار گرفت و در نتيجه ديانت اسلام جايگزين اديان موجود در اين اقالبم گرديد و زبان عربى زبان رسمى اقوام مغلوب شد.

در ايران نيز زبان عربى بجاى زبان پهلوى معمول و رايج نمودند، ولی با تمام فشارها و سخت‌گيريها، فرهنگ ايران زمين مقهور اعراب نگرديد، و زبان فارسى بجاى خود باقى ماند و ايران تنها مملکتى است که زبان خود را پس از تسلّط تازيان حفظ نموده‌است.

بطور خلاصه در گير و دار يورش تازيان به ايران و فشارهائى که بر پارسيان وارد نمودند زردشتيان به چند دسته تقسيم شدند.

١‌_ کسانيکه اسلام را پذيرفتند ولی تسلّط اعراب را قبول ننموده و کوشيدند تا تسلّط سياسى و فرهنگى اعراب را از ايران براندازند و اين دسته از ايرانيان بودند که نهضت‌هائى از قبيل قيام ابومسلم خراسانى و بابک خرم‌دين را برپا نمودند و بالاخره موفّق گرديدند فرهنگ ايرانى را با عقايد اسلامى تلفيق نموده و در قالب افکار ايرانى و زبان فارسى بر ديگران عرضه کنند.

٢‌_ دسته ديگر کسانى بودند که ترک يار و ديار را بر ترک دين و آئين خود ترجيح داده و ابتدا در سال ١٢٠ يزدگردى (١٣٠ شمسى) از مرکز کهستان به سوى هرمز حرکت و راه هندوستان را در پيش گرفتند و بعد از مدّتى در جنوب سند (نقل از تاريخ پهلوى و زردشتيان ص ٤١٨) و مغرب کراچى مستقر گرديده و بنگهدارى آتش مقدّس و اجراى مراسم و آئين خود پرداختند، اين دسته از مهاجرين به پارسيان هندوستان و يا شهنشاهيان معروفند که با پارسيان ايران که بنام گروه باستانيان مشهورند، در نگهدارى تقويم و بعضى فروعات ديگر اختلاف دارند.

٣‌_ جمعى ديگر از ايرانيان زردشتى در ميهن خود باقيمانده و بناکامى تن در داده و سختى‌ها را تحمل نموده و آئين نياکان و خانه آباء و اجدادى خود را ترک نگفتند و پس از درگيريهاى زياد،آن ّعده معدودى که باقى ماندند در گوشه و کنار ايران متفرق شدند تا اينکه در سال ٩٩٤ يزدگردى (١٦٢٥) ميلادى شاه‌عبّاس صفوى جمع کثيرى از زردشتيان را از گوشه و کنار ايران به اجبار به اصفهان کوچانيده و در قريه جديدالاحداث خود بنام گبرآباد يا گبرستان وصل بجلفاى اصفهان اسکان داد.

حتّى بعضى از فضلا و دانشمندان زردشتى را که در يزد و کرمان ساکن بودند بزور به اصفهان برد، برخى از سياحان اروپائى بتفصيل در مورد گبرآباد و وضع زردشتيان در سفرنامه‌هاى خود مطالبى آورده‌اند.

برگرفته از: http://iranwire.com/blogs/6272/7137/

علمای شیعه و "مشکل" بهاييت

مریم دادگر

بنا به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن، حجت‌الاسلام سید ابوفاضل رضوی اردکانی امام ‌جمعه موقت شیراز، در مراسم یکمین سالگرد ارتحال آیت‌الله‌ سید محمدباقر شیرازی که در شیراز برگزار شد اظهار کردند: « در فتنه بهائیت اگر فقهای شیعه نبودند، امروز ایران دچار بهائیت شده بود.»[1] بیایید در این جمله قدری تأمل‌ کنیم – واقعاً اگر بهائیان نبودند، یا آن‌طور که آقای رضوی اردکانی گفته‌اند، اگر علماى شيعه جلو بهائیان را نگرفته بودند و ايران "دچار" بهائيت شده بود، اكنون کشورمان چه حال ‌و روزی داشت؟ اجازه دهید با برگشت به تاریخ، چنین سناریوی ترسناکی را مجسم کنیم.

با ظهور بهائیت در ايران، علمای شیعه ناگهان خود را با تعاليم "مضره و مهلکه" آن رودررو دیدند. مثلاً دریکی از تعالیم بهائیان آمده بود که دين و علم دو منبع مهم دانش هستند و فقط با همکاری این دو است که تمدن بشری به ‌پیش می‌رود. در آموزه‌ای دیگر با منع تقلید، مردم را برای یافتن حقیقت به تحقیق تشویق می‌کردند، می‌گفتند دوران بلوغ انسان رسیده است و هر شخص می‌تواند خود رأساً کشف حقیقت کند و لازم نيست گوش ‌به ‌فرمان دیگری باشد. در تعلیمی دیگر می‌گفتند آموزه‌های دينی نسبی است و احکام هيچ ديانتی تا ابد اعتبار ندارد. بهاءالله، مؤسس این دیانت، ضرورت تشکیل مجالس مشورت و حکومت قانون را برای ایران توصیه می‌کرد «از برای ایران قانون و اصولی لازم و واجب ... باید... مقری معین گردد و حضرات در آن مقر جمع شوند و به حبل مشورت تمسک نمایند و آنچه را سبب و علت امنیت و نعمت و ثروت و اطمینان عباد است معین فرمایند و اجرا دارند»[2]. در مورد حقوق زنان می‌گفتند زن و مرد هر دو انسان‌اند و امتیازی برهم ندارند درنتیجه بايد در حقوق اجتماعی برابر باشند. در تعلیمی دیگر، علما را از مداخله در سیاست بر حذر می‌کردند «دین را در امور سیاسی مدخلی نه بلکه تعلّق به قلوب دارد ... رؤسای دین باید... ترویج حُسن اخلاق نمایند ولی در امور سیاسی مداخله ننمایند.»[3] و هر زمان که رؤسای بهائیت سخن از دخالت علما به میان می‌آوردند، برای اينكه علمای با انصاف و واقعاً دین‌دار از بقيه جدا شوند، از صفاتی مانند «علمای بی‌فکر»، «علمای بی‌هوش»، «علمای بی‌انصاف» و «علمای بی‌دین» استفاده می‌کردند.

اگر شما به ‌جای علمای شيعه بوديد چه‌کار می‌کردید؟ ديانتی آمده می‌گوید "وقتِ آزادی عقیده، توافق علم و دین- خرد و ایمان- آزادی زنان، دوری و بیزاری از هر نوع تعصّب... فرا رسیده است"[4] و از مباحثی مانند بی‌اعتبار دانستن دین‌داری مبتنی بر اجبار، منع صیغه و چندهمسری، نفی تفکر جنگ‌طلبی و ستایش صلح و دوستی سخن می‌گوید. تصورش را بكنيد اگر علمای شيعه دست بكار نشده بودند و از اجرایی شدن کامل این تعاليم در ایران جلوگیری نکرده بودند، امروز کشورمان "دچار" چه "مصيبتی" شده بود.