احکام

http://lab.noghtenazar2.info/taxonomy/term/31

برگرفته از: https://www.tribunezamaneh.com/archives/57129?tztc=1

رزیتا اشراقی

این رنجنامه، خطاب به همه کسانی است که اظهار می دارند هیچ بهایی به خاطر اعتقاداتش، زندانی نشده و مورد تبعیض واقع نگشته است و بهاییان از حقوق شهروندی برخوردار هستند.

مرا ببینید از انجا که ایستاده اید، از ان بالا که فکر می کنید تا ابد جای شماست.

کافی است به پایین بنگرید و ببینید که من هنوز ایستاده ام. اکنون پنجاه ساله ام، خسته و زخمی، اما هنوز ایستاده ام، در این تاریکیها، بر زندگی ام از گذشته تا اکنون، نورافکنی خواهم انداخت شاید مرا ببینید.

از کودکی ام شروع می کنم. از خانواده شاد و پر مهرم که در هر کلام و هر نگاه و هر عملش، بذر عشق به همنوع و محبت و مهربانی به همه فرزندان بشر را در قلب من کاشتند و داشتند. پای کوبیدن در شادیهای مردم، گریستن در غمهاشان و دست یاری به سویشان دراز کردن در مشکلاتشان را به من اموختند.

مرا ببینید.

کودکی و نوجوانی ام در میان مردمی گذشت که با سم تعصب و نا اگاهی مشتی طبیب نما، مسموم بودند. مرا نجس می دانستند، در وجودم به دنبال شاخ و دم می گشتند، می گفتند با محرمان خود رابطه دارید و این از تفریحات جلسات شماست. نمی فهمیدم چرا تهدیدمان می کنند؟ چرا لجن و کثافت بر اتوموبیلمان می ریزند؟ چرا دوستانم از امدن به خانه ما می هراسند و در خانه هاشان حرکاتم را زیر نظر دارند؟ و چرا مادرم از دیر رسیدن ما به خانه این همه مضطرب می گردد؟ از خشم و بغض لبریز می شدم و باز دست محبت و نوازش پدر و مادر پر مهرم بر سرم بود و می گفتند : عزیزم اینها گناهی ندارند، راهنمایان خوبی نداشته اند، ببخش و فراموش کن و در حقشان دعا کن.

بخشیدم و فراموش کردم و در حقشان دعا کردم اما چراها در دلم ماند. اغاز جوانیم با اغاز انقلاب اسلامی در ایران همزمان شد. به علت اعتقاداتم که مرا از امور سیاسی دور می داشت در هیچ تظاهراتی شرکت نکردم و هیچ مرده باد یا زنده بادی بر زبان نراندم. این بار رگبار تهمتها بر سرم ریخت که سر سپرده رژیم پهلوی هستید. جوانی ام این گونه شروع شد. روزهایش و بلکه هر روزش با بلایا و مصیباتی که شما و امثال شما بر زندگی من نازل کردید گذشت.

پدر عزیزم بعد از سی سال خدمت صادقانه در شرکت ملی نفت ایران و بعد از ان همه تبعیض و نابرابری که به خاطر بهایی بودن متحمل شده بود دیگر باز نشسته شده بود. به یکباره حقوق بازنشستگی اش را قطع کردید و شما و اامثال شما هر گز از خود نپرسیدید که در ان سن و سال گذران عائله هفت نفره اش چگونه خواهد بود؟

خواهر بزرگترم با نمرات بسیار عالی در دانشگاه شیراز قبول شد و دو سال بعد و در پی چیزی به نام انقلاب فرهنگی و صرفا به دلیل بهایی بودن اخراج شد. من هم از ورود به دانشگاه محرو م شدم در حالی که اگر می گفتیم که بهایی نیستیم به کار و تحصیل باز می گشتیم.

مرا ببینید

برگرفته از:

https://hra-news.org/fa/articles/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9...

دلنوشته یک جوان بهایی ساکن تبریز

در رابطه با تبعیض های تحصیلی، اقتصادی و حتی دفن اموات خود.

تاریخ: شنبه ,۲۴ خرداد ۱۳۹۳

من یک شهروند بهایی، عاشق خدمت به وطن و ساکن تبریز هستم. مثل همه ی شهروندان دیگر به خدمت سربازی رفته ام و برای عمران و آبادانی کشورم مالیات میدهم. اما متاسفانه از هیچ حقوق شهروندی بهره مند نیستم.

علت بی نام نگاشتن این نامه نیز، مشکلات و عواقبی هست که در آینده امکان دارد گریبان گیر خود و خانواده ام شود. بعد از اتمام دوره ی دبیرستان در کنکور شرکت کردم ولی به دلیل بهایی بودن، وضعیت قبولی من را “نقص پرونده” اعلام و از حضور در دانشگاه محروم کردند.

این امر نه تنها برای من در دهه ی ۸۰، بلکه برای پدر من و پدران جوانانی امثال من اتفاق افتاده و همچنان هم ادامه دارد و از ادامه‌ی تحصیلات محروم شده ایم و میشویم.

مشکلات ما بهائیان آشکار و پنهان در همه جای ایران و از‌جمله تبریز جریان داشته و دارد. اما از حدود ۳ سال پیش شرایط عوض شد و نقض حقوق شهروندی ما به علنی ترین حات خود رسید و آن زمانی بود که بر خلاف روال سابق آرامستان تبریز به ریاست آقای “فرخ جلالی” در حرکتی غیر منتظره اجازه کفن و دفن را از بهاییان تبریز گرفت و ایشان بعد از چندی با حفظ سمت به عنوان مشاور عالی شهردار و نیز مدیرکل حوزه شهردار تبریز منصوب شد.