احکام

http://lab.noghtenazar2.info/taxonomy/term/31

برگرفته از: https://hra-news.org/fa/religious-minorities/b-202

جلوگیری از دفن یک نوجوان بهایی در تبریز

جمعه ,۹ آبان ۱۳۹۳

خبرگزاری هرانا – مسئولان از دفن پیکر یک نوجوان بهایی در تبریز که به علت بیماری فوت کرده بود ممانعت کردند.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، در روز سه شنبه ۲۹ مهرماه سال ۱۳۹۳ یک نوجوان ۱۲ ساله بهایی بنام مهنا سمندری به دلیل بیماری در شهر تبریز درگذشت ولی تاکنون مسئولین مربوطه با فشار اداره اطلاعات از صدور مجوز برای دفن پیکر این نوجوان بهایی خودداری کرده‌اند.

در همین رابطه یکی از شهروندان بهایی به هرانا این چنین گفت: «مهنا روز سه شنبه در بیمارستان در گذشت و به همین دلیل پدر و مادر او که هر دو معلول جسمی هستند خواستار انتقال دخترشان از بیمارستان به منزل جهت غسل و خواندن نماز میت شدند. رانندهٔ آمبولانس پس از اینکه متوجه شد که مهنا بهایی است اتومبیل خود را متوقف کرده و گفته است که او را فقط به وادی رحمت (گورستان تبریز) منتقل خواهد کرد ولی با اصرار بیش از اندازهٔ بستگان مهنا، بالاخره راننده راضی شد که او را به منزل ببرد. پیکر او پس از غسل و خواندن نماز میت و کفن شدن به روش بهایی اجباراً به سرد خانهٔ وادی رحمت تحویل داده شده است ولی هنوز دفن نشده است»

این فرد در ادامه اظهار داشت: «بهاییان تبریز پیش از انقلاب، گورستان مخصوص به خود را خریداری کرده بودند که این محل پس از انقلاب توسط دولت مصادره شد. پیکر اموات بهایی از آن زمان تا سال ۱۳۹۰ در‌‌‌ همان گورستان عمومی تبریز دفن می‌شد و از بابت اجرای مراسم کفن و دفن بهایی مشکلی نبود ولی در مرداد ماه سال ۹۰ پیکر یک خانم بهایی که پس از مرگ به سردخانه تحویل داده شده بود، اجازه دفن داده نشد و مسئولین اعلام کردند که از این پس، بهاییان را دفن نخواهند کرد. در طی این سه سال بالغ بر ۲۰ فرد بهایی در تبریز فوت نموده‌اند که تمامی اجساد بدون اجازهٔ خانوادهٔ متوفی به شهر می‌اندوآب یا ارومیه منتقل شده و در آنجا خود مسئولین، آن‌ها را دفن کرده‌اند. گفتنی است که طبق احکام دیانت بهایی جسد نباید به محلی که بیش از ۱ ساعت از محل فوت فاصله دارد حمل شود و شهر می‌اندوآب و ارومیه هر دو بیش از یک ساعت با شهر تبریز فاصله دارند.»

این شهروند بهایی در ادامه اظهار داشت که بهاییان در طی سه سال گذشته به نهادهای مختلف از جمله دفتر گورستان تبریز (وادی رحمت)، شهرداری، فرمانداری، شورای شهر، دفتر امام جمعه و دفتر نمایندگان مجلس مراجعه کرده‌اند که تاکنون هیچ پاسخی دریافت نکرده‌اند.

برگرفته از: https://www.tribunezamaneh.com/archives/57129?tztc=1

رزیتا اشراقی

این رنجنامه، خطاب به همه کسانی است که اظهار می دارند هیچ بهایی به خاطر اعتقاداتش، زندانی نشده و مورد تبعیض واقع نگشته است و بهاییان از حقوق شهروندی برخوردار هستند.

مرا ببینید از انجا که ایستاده اید، از ان بالا که فکر می کنید تا ابد جای شماست.

کافی است به پایین بنگرید و ببینید که من هنوز ایستاده ام. اکنون پنجاه ساله ام، خسته و زخمی، اما هنوز ایستاده ام، در این تاریکیها، بر زندگی ام از گذشته تا اکنون، نورافکنی خواهم انداخت شاید مرا ببینید.

از کودکی ام شروع می کنم. از خانواده شاد و پر مهرم که در هر کلام و هر نگاه و هر عملش، بذر عشق به همنوع و محبت و مهربانی به همه فرزندان بشر را در قلب من کاشتند و داشتند. پای کوبیدن در شادیهای مردم، گریستن در غمهاشان و دست یاری به سویشان دراز کردن در مشکلاتشان را به من اموختند.

مرا ببینید.

کودکی و نوجوانی ام در میان مردمی گذشت که با سم تعصب و نا اگاهی مشتی طبیب نما، مسموم بودند. مرا نجس می دانستند، در وجودم به دنبال شاخ و دم می گشتند، می گفتند با محرمان خود رابطه دارید و این از تفریحات جلسات شماست. نمی فهمیدم چرا تهدیدمان می کنند؟ چرا لجن و کثافت بر اتوموبیلمان می ریزند؟ چرا دوستانم از امدن به خانه ما می هراسند و در خانه هاشان حرکاتم را زیر نظر دارند؟ و چرا مادرم از دیر رسیدن ما به خانه این همه مضطرب می گردد؟ از خشم و بغض لبریز می شدم و باز دست محبت و نوازش پدر و مادر پر مهرم بر سرم بود و می گفتند : عزیزم اینها گناهی ندارند، راهنمایان خوبی نداشته اند، ببخش و فراموش کن و در حقشان دعا کن.

بخشیدم و فراموش کردم و در حقشان دعا کردم اما چراها در دلم ماند. اغاز جوانیم با اغاز انقلاب اسلامی در ایران همزمان شد. به علت اعتقاداتم که مرا از امور سیاسی دور می داشت در هیچ تظاهراتی شرکت نکردم و هیچ مرده باد یا زنده بادی بر زبان نراندم. این بار رگبار تهمتها بر سرم ریخت که سر سپرده رژیم پهلوی هستید. جوانی ام این گونه شروع شد. روزهایش و بلکه هر روزش با بلایا و مصیباتی که شما و امثال شما بر زندگی من نازل کردید گذشت.

پدر عزیزم بعد از سی سال خدمت صادقانه در شرکت ملی نفت ایران و بعد از ان همه تبعیض و نابرابری که به خاطر بهایی بودن متحمل شده بود دیگر باز نشسته شده بود. به یکباره حقوق بازنشستگی اش را قطع کردید و شما و اامثال شما هر گز از خود نپرسیدید که در ان سن و سال گذران عائله هفت نفره اش چگونه خواهد بود؟

خواهر بزرگترم با نمرات بسیار عالی در دانشگاه شیراز قبول شد و دو سال بعد و در پی چیزی به نام انقلاب فرهنگی و صرفا به دلیل بهایی بودن اخراج شد. من هم از ورود به دانشگاه محرو م شدم در حالی که اگر می گفتیم که بهایی نیستیم به کار و تحصیل باز می گشتیم.

مرا ببینید