بخش سردبیر

http://lab.noghtenazar2.info/taxonomy/term/42

حضرت بهاءُالله در کردستان ـ نفسی مقدّس در میان کوه ها (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۱۷ آپریل ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

برای دو سال هیچیک از منسوبین و پیروان حضرت بهاءُالله از مکان و محلّ زندگی ایشان خبری نداشتند. بعد از ورود به بغداد گروه پریشان بابیان بسوی وجودِ مبارکِ حضرت بهاءُالله متوجّه شدند زیرا حضرتشان مصمّم بودند حیاتی تازه در کالبد جامعۀ بابیان بدمند. شهرت مقام و قدرتِ نفوذ حضرتشان عامل حسادت و جدائی بسیاری گردید. تصمیم حضرت بهاءُالله در عوض بر این قرار گرفت که برای مدّتی به هجرت رفته و از تماس با هر نفسی از بشر پرهیز نمایند. در ماه آپریل سال ۱۸۵۴ بغداد را ترک فرمودند.

«... این عبد در اوّل ورود این ارض [بغداد] چون فِی الجمله بر اموراتِ مُحدَثۀ بعد اطّلاع یافتم از قبلْ مهاجرت اختیار نمودم و سر در بیابان ها فِراق نهادم و دو سال وَحدَه [تنها] در صحراهایِ هَجْر به سر بردم و از عیونم [چشمانم] عُیون [چشمه ها] جاری بود و از قلبم بُحورِ دَم [دریاهای خون] ظاهر. چه لیالی که قوت دست نداد و چه ایّام که جسد راحت نیافت و با این بلایایِ نازله و رزایایِ متواتره [بلاهای شدید و پی در پی] َوَالّذی نَفسی بِیَدِه [قسم به کسی که جانم در دست اوست] کمالِ سُرور موجود بود و نهایت فرح مشهود... قسم به خدا که اين مهاجرتم را خيال مراجعت نبود و مسافرتم را اميدِ مواصلت نه. و مقصود جز اين نبود که محلِّ اختلافِ اَحباب نشوم و مَصدَرِ انقلابِ اصحاب نگردم و سببِ ضُرِّ اَحَدی نشوم و علّتِ حُزنِ قلبی نگردم غیر از آنچه ذکر شد خیالی نبود و امری منظور نه اگر چه هر نفسی مَحملی بست و به هَوای خود خیالی نمود. باری تا آن که از مَصدَرِ اَمرْ حُکمِ رجوع صادر شد و لابُدّاً تسلیم نمودم و راجع شدم » (3)

«با طیورِ صحرا مؤانس شدم و با وحوشِ عَراء [بیابان] مجالس گشتم.» (4)

حضرت بهاءُالله مُلبس به اَلبسۀ درویشی و در کوه های سَرگَلو در میان کوه های کردستان تشریف بردند. کشکول درویشی ایشان در دارُالآثارِ بینُ المللیِ مرکزِ جهانی بهائی [در حیفا] به یاد گار مانده.

حضرت بهاءُالله مانند زاهدانِ مُعتکف در غاری در میان کوه ها اقامت نمودند. ابوالقاسم، خادم ایشان، تنها کسی بود که از محلّ اقامت ایشان آگاه بود. حضرت بهاءُالله از وی خواسته بودند که روزانه در مواقع لزوم به دهی به نام سلیمانیه برای تهیۀ آذوقه برود. در سال ۱۸۴۴ افسری از نیروی دریایی انگلیس دربارۀ سلیمانیه نوشته «با مقایسه با یکی از دهات فقیر و دور افتادۀ انگلیس، سلیمانیه از تعدادی از منازل کوچک و مخروبه تشکیل شده بود که کمی بدتر به نظر می رسید.» مردم آن محلّ حضرت بهاءُالله را به عنوان «درویش محمّد ایرانی» می شناختند.

شهرت حضرت بهاءُالله زمانی بالا گرفت که قطعۀ خطاطی شده به قلم مبارک به دست شیخ اسماعیل، رهبر صوفی آن منطقه رسید.

همان طوری که بَهائیّه خانم، صبیۀ [دختر] والاگهر حضرت بهاءُالله نقل می کنند، روزی شاگردِ محصّلی که بوسیلۀ معلّمش به دلیل بَد خطی تنبیه شده بود گریان و نالان در خارج از مدرسه در حرکت بود که نَفْسِ مقدّسی از علّت گریۀ وی جویا شد و به وی فرمودند که «محزون مباش، نسخۀ دیگری خواهم نوشت و تعلیم خواهم داد که چگونه بنحو بهتری خطاطی نمائی».

در آن دوران که نفوسِ کم سواد بسیار بودند زیبائی خطاطی حضرت بهاءُالله نشانۀ اصالت ایشان بود که از عائله ای عالی مقام می باشند. شیخ اسماعیل و پیروانش سعادت آشنائی با جَمالِ مُبارک [حضرت بهاءُالله] را یافتند و در یکی از جلسات حضرت بهاءُالله بنا به تمنّای وی شعری با دو هزار بیت سرودند.

جورج تاونزند ـ از محراب کلیسا تا ثابت قدمی (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۲ ژوئن ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

بسیار مناسب است که این نوشتار را با کلامی از خود جناب جورج تاونزند شروع کنیم زیرا بالاتر از تمام مهارت ها، ایشان نویسنده بودند.

«"کلمات مکنونه"ی حضرت بهاءُالله صدا و ندای عشق است. زمزمۀ عاشقانۀ تمام عصرها است. رابطۀ عاشقانۀ پروردگار و بشرـ خالق و مخلوق... امر غریب است... این مجموعۀ عبادتی محضه، زمینۀ گفتار چنان فرح انگیز است که نشانۀ طهارت روحانی آن شیوۀ منحصر به خود است که شاید نمی بایست توجّه نویسنده ای انگلیسی را به خود معطوف نماید چرا که بعد از هفتاد سال حیات بی توجّه به ادیان و فرهنگ غربی باقی مانده بود.» (3)

آنچه که در بالا آمده مطلبی است که ایشان تقریباً نود سال پیش یعنی در سال ۱۹۳۰ نوشته است و آن غریبی ای که متذکّر شده است هنوز هم تا امروز باقی مانده و چه تعدادی از حجبات که تا حال مانع است؟

تفکّرات و تأمّلات ایشان را در سفر روح انسانی با توجّه به آنچه در بالا گفته شد می توان در زمزمۀ مَحَبَّتِ حقیقی که حضرت بهاءالله در "هفت وادی" نازل فرمودند در اعماق قلب احساس نمود که خود باعث سؤالی دیگر می شود:

«آن هنگام که سیر روح در هفت وادی به آخر می رسد، تمنّای قلب، که جنّت الهی است حاصل شود، دیگر چه باقی خواهد ماند برای عبد خود بجز تکرار همان سفر در خِرَد و عشقِ حقیقی تا ابدیّت که از نوری به نوری فراتر رود، از حقیقتی به حقیقتی فراتر، از جمالی به جمالی فراتر؟» (4)

جناب جورج تاونزند در سال ۱۸۷۶ در ایرلند متولّد شدند. در ابتدای حیات به عنوان روزنامه نگار برای آیریش تایمز (Irish Times) به کار مشغول و بعد از فارغ التّحصیلی در رشتۀ حقوق قضائی در دفتری حقوقی استخدام شدند. ایشان از هیچ کدام از این دو شغل رضایتی نداشتند لذا به آمریکا رفته و با هیکلی قوی برای مدت دو سال در جنگل ها به عنوان چوب بُر در مناطق کوه های راکی (Rocky Mountain) و پارک یلو استون (Yellow Stone park) مشغول شدند. عاقبت به حرفۀ کشیش روحانی روی آورده و در کلیسای انجلیکن (Angelican Church) به عنوان معاون اسقف در شهر کلونفرت ( Archdeacon of Clofert) مشغول گردید و بعداً تا سن ۷۰ سالگی در دوبلین در کلیسای سنت پاتریک (Canon of St.Patrcik) مقام اسقفی داشت.

درسال ۱۹۲۰ به اَمرِ مبارکِ بهائی [دین بهائی] اقبال آورد و در سال ۱۹۲۶ حضور حضرت شوقی افندی که رهبری جامعۀ بهائی را به عهده داشتند مرقومه ای فرستاد و داوطلب کمک در ترجمۀ آثار به انگلیسی گردید که مورد قبول و تصویب حضرت ولیِّ اَمرُلله [شوقی افندی] قرار گرفت. این امر باعث همکاری بسیار وی با حضرت ولیِّ اَمرُالله گردید و جناب تاونزند آنچه را که حضرت ولیّ اَمرُالله در رقائم خویش به پایان می رسانند ایشان مرور نموده و اگر لازم بود با پیشنهاد خود بهتر می نمودند و در بعضی اوقات مقدّمه ای بر آثار حضرت ولیِّ اَمرُالله هم می نوشتند و این فعّالیّت ها بنفسه بسیار اهمیّت داشت که در این باره حضرت ولیِّ اَمرُالله مرقوم فرمودند: