بخش سردبیر

http://lab.noghtenazar2.info/taxonomy/term/42

داستان خیمه شب بازی و سلطان (۱)

نوشته مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

ششم می ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

مدّت کوتاهی بعد از حکم تبعید ازطهران به مدینۀ مُحصّنۀ [محکم و دارای حصن و حصار] عکّا حضرت بهاءالله خطاب به وزیر اعظم که مسؤول تبعید ایشان بودند لوحی ارسال فرمودند. در این لوح وزیر را محکوم به بی عدالتی فرمودند و از عاقبت نه چندان خوش که به سراغش خواهد آمد وی را آگاه فرمودند.

قسمتی از این لوح مبارک به داستانی که در ایّام طفولیّت حضرتشان اتّفاق افتاده اختصاص داده شده. در این داستان حضرت بهاءالله به یک جشن عروسی که در منزل پدر محترمشان برگزار می گردید اشاره می کنند که بخشی از جشن عروسی به خیمه شب بازیِ «شاه سلطان سلیم» اختصاص داده شده بود.

هنگامی که خیمه شب بازی شروع گردید یکی از عروسک ها اعلام نمود که سلطان قرار است جلوس نماید. به طوری ناگهانی جنب و جوشی به وجود آمد و تمام عروسک ها مشغول آماده کردن صحنه برای ورود سلطان شدند و درباریان شاه و مقامات عالی رتبه و سربازان هر کدام در محل مشخّصۀ خود قرار گرفتند و سلطانی مغرور با تکبّر خود بر تخت سلطنت جالس شد. دزدی به نزد سلطان آورده شد و سلطان حکم به گردن زدن وی داد، سپس از سربازان خویش سان دید و امر به رفتن به میدان نبرد داد.

حضرت بهاءالله این داستان شگفت آور ایّام طفولیّت خویش را توضیح می دهند. بعد از خاتمۀ خیمه شب بازی فرد مسؤول تمام عروسک ها و وسائل دیگر را جمع کرده حضرت بهاءالله این چنین ادامه می دهند:

«از او سؤال نمودم این جعبه چیست و این اسباب چه بوده؟»

«... فَوَ رَبِّیَ الَّذی خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ بِکَلِمَةٍ مِنْ عِندِه [قسم به پروردگارم که همه چیز را به کلمه ای از نزد خود آفرید] که از آن یوم جمیع اسباب دنیا به نظر این غُلام [حضرت بهاءالله] مثل آن دستگاه آمده و می آید و ابداً به قدر خَردلی وَقر نداشته و نخواهد داشت. بسیار تعجّب می نمودم که ناس به چنین امورات افتخار می نمایند مَعَ آن که [با آن که] مُتبصّرین قبل از مشاهدۀ جلال هر ذیٖ جلالی [صاحب جلالی] زوال آن را به عینُ الیَقین ملاحظه می نمایند.

مُنا محمود نژاد ـ بیان حقیقت تا قدرت (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti)(۲)

۲۷ می ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

به نظر می رسد که عبارت «بیان حقیقت تا قدرت کامل» در ابتدا جامعۀ کویکر (‌Quakers) بدان آگاه بودند. این عبارت عنوان گزارش بررسی تضادهای بین المللی در سال ۱۹۵۵ بود که به وسیلۀ دوستان کمیتۀ خادمین عرضه شده که این بررسی مطالبی دربارۀ فرهنگ کویکرها نوشته. (۳)

ولی این مطلب از ایّام قدیم در اذهان بجای مانده. پیامبران الهی همواره بیانی به حقیقت نموده که نهایتاً به قدرت رسیده. مناظرۀ حضرت مسیح با پونتیوس پیلاطس را باید به خاطر آورد.

«از این جهت من متولّد شدم و به جهت این در جهان آمدم تا به راستی (حقیقت) شهادت دهم، و هر که از راستی است سخن مرا می شنود. پیلاطس به او گفت، راستی (حقیقت) چیست؟» (۴)

همان طوری که مشهور است پیلاطس حضرت مسیح را به صلیب کشید. سؤالی دیگر که ممکن بود مطرح شده باشد و پیلاطس این سؤال را نپرسید این بود که «قدرت چیست؟» در نهایت حقیقتی که حضرت مسیح با خود داشت جهان را دگرکون کرد. نام پیلاطس بخاطر این تماس با حضرت مسیح به یاد مانده ولی قدرت موقّت وی سریعاً از کفش رفت.

در کتاب ایقان حضرت بهاءالله بیاناتی در مورد قدرتِ مَظاهرِ مُقدّسه [پیامبران] که برای نوع بشر فرستاده شدند می فرمایند. کلمات حضرت مسیح را به شکنجه گران خویش به یاد می آورند که از وی می پرسیدند آیا وی مسیح حقیقی است:

«آن حضرت رأس بلند نموده فرمودند: اَمٰا تَریٰ بِاَنَّ ابْنَ الاِنسانِ قَدْ جَلَسَ عَنْ یَمینِ القُدرَةِ وَ القُوَّةِ؟! یعنی آیا نمی بینی که پسر انسان [حضرت مسیح] جالس بر یَمینِ قدرت و قوّتِ اِلهی است و حال آن که بر حسب ظاهر هیچ اسباب قدرت نزد آن حضرت موجود نبود مگر قدرتِ باطنیّه که احاطه نموده بود کُلِّ مَنْ السَّمواتِ وَ الاَرض را دیگر چه ذکر نمایم؟» (۵)

حال توجّه خویش را به نفس دیگری که شاهد حقیقت بود معطوف می کنیم ـ یک شهید. زیرا به معنای حقیقی کلمه شهید شاهدی است بر حقیقت.

مُنا محمود نژاد

در نظر بسیاری وی نفسی ناتوان می رسید. دختری ۱۷ ساله در زمان شهادت. معلّم درس اخلاق کودکان. بعد از گذشت زمان زیادی که نامش از یاد شکنجه گرش رفته است در اذهان بسیاری دیگر نامش باقی و ستایشش نموده و خواهند نمود.

مُنا در سال ۱۹۶۵به عنوان فرزند دوّم خانواده متولّد شد. برای زمانی خانوادۀ وی در یمن کشوری که سعی در برقراری جامعۀ بهائی در آن نمودند زندگی کردند. در سال ۱۹۶۹ دولت یمن تمامی خارجیان را از کشور اخراج نمود و خانوادۀ وی نهایتاً در شهر شیراز مقیم گردیدند. منُا به صدای خوش و کوشایی در تحصیل در حدّ و سطحی عالی معروف بود. از پانزده سالگی مُنا شروع به تدریس در کلاس های درس اخلاق نمود. خدمتی که وی با فداکاری و خلوص نیّت انجام می داد.