×
صفحه نخستدرباره سایتشرایط استفادهحریم خصوصیتماس با ما
اصول اعتقاداتاخلاقیاتتاریخاجتماعیاحکامادیان دیگراقتصادبشاراتحقوق بشرسیاستپاسخ به اتهاماتشعر و ادبفهرست تمام مقالات
پیامهای مرکز جهانی بهائی اخبار جامعۀ بهائی گشت و گذار در اخبار بخش سردبیر

برای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

ثبت نام
قطع اشتراک
twittertelegraminstagram
×
بسیار پرمحتوی و پرمعنا بود یاد ... مهم نیست بهائیت دین است یا هرچ ... واقعا تاسف آوره.این اتفاق در ا ... دين سيستمي است كه همهءاجزايش ب ...
در پاسخ به فصلنامه مطالعات تاریخی شماره های 17 و 20 در پاسخ به ویژه نامه 29 ایّام جام جم ندای حق
یوزارسیف هم خاتم النبیّین بود!وقت آن است كه بدانيم دين بهايي چيستدرد دلی با خانم وزیر بهداشتآیا بهاییان در انتخابات شرکت می کنند؟تخریب گورستان‌ و عدم صدور جواز دفن بهاییان در شماری از شهرهای ایران
img

سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

راجع به شهید مجید جناب فرید بهمردی
1394/03/09

راجع به شهید مجید جناب فرید بهمردی

سرکار خانم پری وحدت حق همسر شهید مجید جناب مهندس سرهنگ حسین وحدت حق کتابی در شرح ستم هایی که بر خانوادۀ ایشان و بعضی دیگر از شهیدان بهائی رفته است، همراه با گزارش مستند جریان اقداماتشان برای احقاق حق نزد مسؤولین جمهوری اسلامی ایران نوشته اند. نام کتاب «ماجرای عدالت خواهی من» است. این کتاب که در خارج از ایران برای خرید دردسترس است، به تاریخ اردیبهشت 2014 در

Druck und Verlag Rehani
Benz weg 4
64293 Darmstadt Germany

منتشر گردیده است و در لینک های زیر شرح آن و قسمت هایی از آن موجود است:

//kayhanlondon.biz/fa/1393/10/30/%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%A8%DB%8C%D…

//www.facebook.com/pages/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8…

خانم وحدت حق لطف نموده اند و قسمتی از کتاب دربارۀ شهادت جناب فرید بهمردی را که دوست خانوادگی ایشان بودند برای این سایت فرستاده اند که با تشکر و اجازه از ایشان، آن را با ویرایشی مختصر در زیر تقدیم خواننگان عزیز می نماید.

سایت نقطه نظر

راجع به شهید مجید اقای فرید بهمردی

شبی در زندان، خواب دیدم در سلول تاریک اسیرم و شهید مجید فرید بهمردی دَرِ سلول را باز نمود و به من الله ابهی می گوید. وحشت زده به او اعتراض کردم که مگر نمیدانی اینجا زندان است و شدیداً در تعقیب تو می باشند، که نگاهم به راهرو افتاد سه نفر آقا کنار یکدیگر تکیه به دیوار ایستاده و چند متر آن طرف تر فرد دیگری، از فرید خواهش کردم از اینجا برود! حالا می آیند و تو را دستگیر می کنند. وحشت کرده از خواب پریدم و به فکر فرو رفتم. به یقین می دانستم که فرید و چند نفر دستگیر شده اند.

یک هفته گذشت. یک روزعصر دختر خانم جوانی را به نام خانم امینی از زندان اوین به سلول انفرادی عمومی در دادستانی طهران در خیابان معلم آوردند. از سبد دست او که مملو از روزنامه و مجله و کتاب به زبان فرانسوی بود متوجّه شدم که او خانم تحصیل کرده ای است. شب جای استراحت او مابین من و مرحوم فرخ خانم بود، جائی که زمان صرف غذا با گستردن روزنامه بجای سفره غذا خورده می شد. روز اوّل فقط به معرّفی ساده و اینکه او را از اوین آوردند گذشت زیرا او ابداً تمایل به صحبت کردن نداشت و خود را با مطالعه مشغول می کرد. روز بعد، پس از گذشت یک شب استراحت که دید چگونه ما دو نفر هر کدام شب خود را به دیوار چسبانده تا او جا و محل استراحت وسیع تری داشته باشد، قدری با ما مهربان شد. از فرخ که زمانی از شدت درد به خود می پیچید و دارو می خواست، سئوال کوتاهی کردم و گاه گاهی از لای کتاب خود نگاهی بمن میانداخت. من که بی صبرانه مشتاق شنیدن کوچکترین خبری از احبّای محبوس اوین بودم، مضافاً اینکه آیا عزیزانی که تصوّر اسارت آنها به علّت خوابم می رفت، صحّت دارد یا نه، بعد از ناهار در حالی که خانم خود را با مطالعه مشغول کرده بود، پرسیدم معلوم است شما فرد تحصیل کرده ای هستید و زبان فرانسه می دانید. گفت آره، من دوازده سال در خارج و اکثراً فرانسه بودم و قدری انگلیسی نیز می دانم زيرا در تعطیلات مدرسه به لندن می رفتم. مجدداً کتاب را ورق زد، پرسیدم آیا درست متوجّه شدم، شما را از اوین به اینجا آورده اند؟ امیدوارم که از اینجا به منزل بروید. آهی کشید و گفت گفته اند برای کمکی که به ما کرده ای تو را به زندان دادستانی و سپس به زندان قصر خواهیم فرستاد، بدین گونه جرمت سبک تر می شود و سپس تو را آزاد می کنیم. تعریف کرد که نامزدش را به جرم اسلحه و مشروب دستگیر کرده اند و او را که متواری و در منزلی، ویلائی مابین طهران و کرج با والدینش می زیسته و مخفی بوده است یافته و محبوس کردند در بازجویی ها متوجّه شدند که وی خارج بوده و زبان خارجی می داند. به او قول دادند که در صورت ترجمۀ مدارکی در مجازاتش تخفیف قائل خواهند شد. سپس سکوت کرد. زمانی بعد، او علّت زندانی شدن مرا پرسید، گفتم مجرم هستم چونکه از دیانتم دست برنداشتم و بهائی می باشم. به نظرم آمد رنگ از رخساره اش پرید و خود را با کتاب مشغول نمود. من هم روزنامه ای گرفته و وانمود کردم که آن را مطالعه می کنم. امّا افکارم متوجّه او و نحوۀ پرسشم بود که چگونه از اسارت عزیزان اخیر اطلاعی بدست آورم و مدارکی که او ترجمه کرده چه بوده است. چند دقیقه بعد پرسیدم آیا شما با افراد بهائی هم سلول بودید؟ یا در شعبه بازجویی به فرد بهائی برخورد نمودید؟ گفت نه، هم سلول نبودم. امّا من مدارک جاسوسی بهائی را ترجمه کردم. گفتم مدارک به چه زبان بودند؟ گفت به انگلیسی. (در سئوالات خود تأمّل و فکر می کردم) گفتم آیا بهائی را ندیدید؟ گفت: چرا، چهار بلکه پنج نفر را با هم دستگیر کردند و یک نفر را بی حدّ زده بودند که خون استفراغ می کرد. گفتم خون؟ گفت من او را دیدم که در دستشویی خون استفراغ می کرد. پرسیدم قیافه و لباسش چگونه بود؟ گفت کت قرمزعنابی رنگ به تن داشت، کت فرید عنابی رنگ بود، من نگاهی به فرخ خانم که تمام مدّت ساکت بود کردم و سری تکان دادم. بعد از مکث کوتاهی به خانم امینی گفتم مدارک چه بود که شما ترجمه کردید؟ گفت فتوکپی نامه ای که به وزیر خارجۀ آلمان، زمانی که به ایران آمده بود، داده بودند (فرید آن را به من نشان داده بود، اوهمیشه به همراه داشت) و کاغذهای دیگر محفل بهائی، آنها همه جاسوس هستند. گفتم، اَستغفِرُالله. خانم مثل اینکه شما گفتید دوازده سال فرانسه بودید و زبان فرانسه را خوب می دانید و به زبان انگلیسی اندکی آشنایی دارید، پس چگونه به خود جرأت دادید و آنها را ترجمه نمودید و به این نتیجه رسیدید که آنها جاسوس هستند؟! گفت برایم کتاب لغت معنی تهیه دیدند و گفتند فقط معانی آن کلمات را پیدا کن و بنویس، جمله بندی آنها را ما خود می نویسیم. لذا من لغات را در می آوردم آنها خود جملات را می نوشتند.

چند روز بعد از آزادی به منزل خانوادۀ... دوست مشترک فرید و خود رفتم. در آنجا دستگیری فرید و چهار نفر تأیید؛ مضافاً شنیدم، فرید سرور ارجمند فردی که در روز دستگیریم به منزل تلفن نمود، و او اوّلین فردی بود که از دستگیری ام مطّلع شده.

... خانم چنین تعریف کرد که ساعت دو بعد از ظهر روز بعد از دستگیری شما فرید به منزلمان آمد و ما بی نهایت خوشحال شدیم. پس از مدّتی صحبت، فرید فی مابین حرف ها چند مرتبه گفت پریدخت را هم گرفتند. ما بی اعتناء به صحبت های خود ادامه دادیم فرید حرف ما را قطع کرد و گفت ... خانم بلند شو تلفنی به منزل پریدخت بزن. من گفتم بابا، پریدخت کیست که اینقدر می گویی؟ گفت وحدت حق که سرور و شادی ما مبدّل به نگرانی گردید. تلفن زدم. برادرتان گفت نمی دانم او را به کجا برده اند، لطفاً دیگر تلفن نکنید. ما متوجّه شدیم، او احساس خطر بیشتر برای ما می کرد.

چگونگی دستگیری چهار نفر را جویا شدم ... خانم گفت بیست و دو روز بعد از دستگیری شما، شهید مجید دکتر فرهاد اصدقی را دستگیر کردند. مدّتی بعد از اسارت، در ملاقاتی که با خانم و فرزند چند ماهۀ خود داشتند معلوم شد که بی نهایت تحت شکنجه روحی و جسمی می باشند. فرید از شنیدن و دیدن این مناظر رنج فراوان می برد. در این زمان، در منزل دوستش سهراب می خوابید. فرید نه شب متوالی دوش گرفته و یک ساعت به اطاقی رفته و درب را از درون قفل می نمود و دعا می کرد. او نُه شب لوح احمد و مناجات های مختلفه خواند و از خداوند تمنّا کرد تا او را دستگیر کنند تا شاید بدین وسیله از رنج و شکنجۀ فرهاد کاسته شود.

به فکر فرو رفته و به یاد صحبت های او در ماشین و سوگندی که او در پشت رُل و چراغ قرمز به حضرت بهاءالله داده بود افتادم. و آن این که زمانی که با او سوار ماشین خیابان ها را طی می نمودیم، از اقداماتی که طبق اوامرش نموده و یا از تظلّمات خود تعریف می نمودم و او زمانی با تعمّق و دقتی بخصوص به صورتم می نگریست. به چراغ قرمز که می رسیدیم فرید سر خود را روی رُل گذاشته با لحنی توأم با التجاء و استغاثه می گفت جمال مبارک، تو را قسم می دهم مرا هم امتحان کن تا به تو نشان دهم من هم جوهری دارم. این جمله و شبیه آن را به کرّات از او شنیده بودم و به یاد ندارم که اعتراضی و یا کلمه ای گفته باشم. چون روح من نیز در فضای دیگری سیر می کرد.

جریان دستگیری آنها از این قرار [بوده] که صبحی خانم فرهاد اجازۀ ملاقات با همسرش را داشت. لهذا طبق قرار قبلی بعد از ظهر همان روز ملاقات، ایشان با فرزندش به منزل خانم مهاجر که چند خیابان آنطرف تر از منزل آنها بود رفته. فرید با سهراب و بهمن مهاجر به ملاقات خانم فرهاد می روند؛ لذا حدود ساعت چهار بعد از ظهر هنگام خروج شناخته شدند. آنها با رنو فرید به طرف شمیران منزل عطاءالله می روند. پاسداران یا مأمورین که خانم فرهاد را تعقیب می نمودند با گزارش ماشین دیگری به کمک طلبیده؛ در هنگام خروج از منزل، آنها را تعقیب و جلوی اتوموبیل را سدّ می نمایند و هر سه نفر را دستگیر و سپس به منزل عطاءالله رفته و عطا و باجناق عطا را که تازه از اصفهان وارد شده و مشغول حمل چمدان های خود به داخل منزل بودند نیز دستگیر می کنند. بعد از منیژه همسر عطا شنیدم روز بعد از دستگیری چهار نفر، چند مأمور فرید را در حالی که پشت و پاهایش کاملاً مجروح بود و از شدت درد می نالید، به منزل آنها بردند. تمام روز منتظر ورود احبّای دیگر به آن خانه بودند. به فرید به علّت درد و ضعف اجازه داده شد بخوابد. منیژه گفت فرید گاهی مناجات می کرد و زمانی از شدت دردِ شلاق ها و اثرات آن ناله. بطوری که دلِ مأمورین به رحم آمد و اجازه دادند منیژه به او چای و دارو بدهد و به بدنش هم مرهم بمالد. اثرات خون بدن آن سرور عزیز بر ملافۀ سفیدی که به روی آن خوابیده بود آشکار است. باری هنگام غروب، مأمورین فرید را در حالی که قادر به حرکت نبود با خود بردند.

من از مادر سهراب شنیدم که وجه جهت پنج نفر محبوسین دریافت می نمایند. روز جمعه ای خود را به جمع خانوادۀ محبوسین رساندم. در آنجا روحا گفت جمعه گذشته برای فرید اینجا بودم و امروز هم برای فرهاد.

از او خواهش کردم هفتۀ آینده به طهران نیاید، من به هر نحوی شده پول برای فرید خواهم داد که او هم قبول کرد. ضمناً خواهش کردم که شناسنامۀ خواهر او را که در زاهدان بود برایم بگیرند و بیاورند تا انشاءالله به ملاقاتش نیز بروم. روحا خانم قبول کرد امّا متأسّفانه این خواهش عملی نشد.

خوانندۀ عزیز، تأیید و مساعدت جمالِ قِدَم بخصوص در این مواقع مانند خورشید، تابان و آشکار بود. حال چند مورد آن را می نویسم:

اگر به خانوادۀ محبوسین اجازۀ ملاقات و یا پرداخت وجهی را می دادند، آن هم 15 روز یک مرتبه، ده دقیقه ملاقات از ورای شیشه و با آیفن، خانواده ها می بایست مراحلی را طی می نمودند. البتّه پرداختن وجه سهل تر. و آن بدین گونه بود که از خیابان یا قسمتی از حیاط وارد قسمت یا محوطۀ ممنوعه شده، از مقابل اطاق حاجی کربلائی رئیس مأمورین قسمت خروجی ملاقات که آقایی مسن با ریش های چند سانتی سفید رنگ و اکثراً با کلاهی ماشی رنگ و مأمور دريافت وجه بود، عبور نمایند و او از درون اطاق، تک تک نفرات را نگریسته و با سر اجازۀ ورود می داد. اوّلین دفعه که مرا دید، بلند شد و با تبسمی جواب سلامم را داد. من ایستادم و گفتم آقا می توانم وجهی برای آقای فرید بهمردی بدهم؟ او مؤدّبانه مرا با دست راهنمائی کرد. خانم های بهائی اکثراً بلکه همه با روپوش و روسری بودند و کاملاً از دیگران مشخص و متمایز. در صف پرداخت کنندگان که نفرات ماقبل و مابعد من همه از بهائیان بودند قرار گرفتم. همه خانم ها نگران بودند که چطور بدون شناسنامه که دال بر فامیل درجۀ یک فرید باشد، از من وجه قبول خواهند نمود. اکثراً منتظر و مترصد اتفاقی بودند و برایم دعا می کردند. قلب من قدری تندتر می زد و جمالِ مبارک را یاد نموده و پول را به مأمور دادم و گفتم برای فرید بهمردی است. او لحظه ای مکث کرد و به صورتم نگریست و مات بود (حالا به چه علّت، ندانستم) مجدداً گفتم محبوس فرید بهمردی نام دارد. بخود آمد و فوراً نام او را روی کاغذ نوشت و پول را به آن وصل کرد. از من ابداً شناسنامه نخواست؛ به فوریت از محوطه خارج شدم و با چند نفر که قبل از من بودند، خداحافظی و بسرعت به خیابان و با اتوبوس به طرف خانه رهسپار شدم. دفعات بعد جسورتر بودم زیرا می دانستم جمال مبارک مرا رها نمی کند و این وظیفه من است. به علّت اینکه او بداند من آزاد هستم دو دفعه روی نوت به لاتین اوّل اسم خود را و سپس کلمۀ آزاد به انگليسی نوشتم. هر دفعه با وجود در دست نداشتن شناسنامه براحتی و بدون اشکال انجام وظیفه نمودم و مرتباً از خانم های محبوسین می شنیدم که او درعالم بالا پارتی دارد، شوهرش پارتی اوست، باری به علّت اینکه او بداند من آزاد هستم دو دفعه روی نوت به لاتین اوّل اسم خود را و سپس کلمۀ آزاد به انگليسی نوشتم...

مورد دیگر اجازه بردن لباس برای چهار نفر داده بودند. فصل زمستان و سرما نزدیک می شد. به مادر سهراب گفتم اجازه دهید من ملافه و لباس و غیره برای فرید تهیه کنم. گفت من و منیژه برای سهراب و عطا و فرید هر کدام از پشم شیری رنگ خوبی ژاکت بافته ایم. گفتم پس بقیه را من تهیه می کنم و روز موعود همه با هم لباس ها را می دهیم. مادر بهمن شریف را که در کرج می زیست مطلع کردم. روز موعود رسید و وسائل تهیه شده را به اضافۀ کلاهی که بافته بودم با خود بردم. در آنجا ژاکت شیری رنگ بافتنی به من داده شد که بنام فرید بدهم. بهائی ها تقریباً همه پشت سر یکدیگر در صف نسبتاً طولانی قرار گرفتیم. ماقبل من مادر بهمن و پشت سرم سه خانم دیگر. به علّت سخت گیری مأمورین من جلو رفته از فردی پرسیدم که آیا اگر نام محبوس با سنجاقی روی اشیاء وصل شده باشد قدغن است؟ مأمور گفت بله، و پرسید آیا روی همه وسائل نام محبوس را نوشته اید؟ گفتم روی کاغذ کوچکی نوشته ام و با سنجاق به آنها وصل کرده ام. گفت همه را جدا کنید. من و مادر بهمن کناری رفتیم و نام ها را جدا نمودیم و مجدداً به محلّ خود برگشتیم. دو یا سه نفر به ما مانده بودند که پنجرۀ کوچک را بستند و رفتند و بعد از نیم ساعتی دوباره برگشتند. کلیۀ البسۀ خانم شریف را بجز یک یا دو تکه پس دادند. در برگرداندن هر قطعه از آنها قلب من فرو می ریخت و در دل خدا را یاد می کردم که با وسائلی که من با خود آورده ام چه خواهند کرد. آیا اصولاً خواهند گرفت؟ من که مدرکی که نشان دهندۀ منسوب درجۀ یک باشد ندارم. نوبت رسید جسارت کردم و سر را درون پنجره کرده و گفتم خسته نباشید هر سه مأمور مرا نگریستند و سلامم بدون جواب ماند. بعد از چند دقیقه مأموری به مقابل پنجره آمد. بدون اخذ کارت شناسایی وسائل را گرفت و تک تک آنها را طبق معمول با دقت بررسی کرد و به مأمور نفر دوّم و سپس سوّم داد. ژاکت و همچنین کلاه را برگرداندند. من کلاه را در دست گرفتم و مترصد که با بقیه بخصوص ملافه ها چه خواهند کرد و مرتباً مولا را در دل صدا می زدم. همه رد شد بجز ژاکت و کلاه. در این اثنا مجدداً سر را داخل نموده گفتم حاج آقا لطفاً این کلاه را قبول کنید، گفت نمی شود. با تبسم گفتم بخدا پسرم کچل است ببخشید، موهایش ریخته که قیافۀ هر سه باز شد و لبخند به لبهایشان آمد و همان مأمور جلو آمد و گفت مادر، نمی شود. باز گفتم آقا برف و باران و سرما است و سرش مو ندارد خواهش می کنم. او قبول کرد. تشکر و خداحافظی نمودم.

چندی بعد شنیدم که در دو شب متوالی عده ای از پاسداران به منطقۀ خاک سفید در شرق طهران به منازل احبّای آن منطقه با لباس مبدّل وارد شده و حدوداً یازده نفر آقایان بهائیان اعم از مسن و جوان را دستگیر نموده و به کمیته مرکزی و سپس به اوین می برند. داخل این جمع شهید مجید امین الله قربانپور با فرزند جوان خود، عطاءالله و عبدالله برزگر بودند. آقای امین الله قربانپور فردی مسن و ضعیف بود که از قرار مسموع در زیر ضربات شکنجه و شلاق به ملکوت ابهی صعود نمود. بقیۀ نفرات پس از مدّت مدیدی محبوسیت، بتدریج آزاد گردیدند. من به دیدن آقای برزگر و عطاءالله رفتم. از آنهاشنيدم. ظهر روزی که احبّای محبوس در یک اطاق سفره گسترده بودند، بعد از تلاوت مناجات، شهید مجید فرید بهمردی با مسرّت فراوان می گوید:

«من امروز مهمان حضرت عبدالبها بودم»

بهتر است بنویسم قسمتی از حکم حاکم شرع اوین برای فرید تعزیر باشلاق بود، که مقداری از آن ضربات شلاق را در روزهای مختلف بر پشت و پاهای مجروح او وارد می کردند. دقیق بیاد ندارم مثل اینکه جیرۀ روزانه یا هفتگی او صد ضربه شلاق بود. از فردی شنیدم که سهراب حاجی که با فرید دستگیر شده بود گفته است هفته آخردر برابر من با میله آهنی به او شلاق زدند که تصوّر نمودم ستون فقرات فرید شکسته شده ولی او در نهایت تحمّل بلند شد. باری، روزی پاسدار مسؤول او را برای تعزیر از زندان به شعبۀ مربوطه و اطاق تعزیر می برد. طبق معمول فرید روی شکم بر تخت تعزیر خوابیده و پاسدار دست ها و پاهای او را به تخت می بندد. فرید که منتظر ضربات شلاق بوده است ناگهان صدای مناجات و سپس صدای مبارک حضرت عبدالبهاء را می شنود. جریان این گونه بوده که پاسدار یکی از نوارهایی را که از منزل بهائیان جمع آوری و به اوین برده بودند گذاشته و خود از اطاق بیرون می رود. فرید با شنیدن مناجات و سپس صوت مبارک حضرت عبدُالبهاء اشک شوق از دیدگان فرو ریخته و می گوید: «حضرت عبدالبهاء، ای مولا، امروز مهمان توام، لطفاً مرا از شلاق معاف کن و بدین گونه از من پذیرایی نما». نوار به پایان می رسد. مدّت کوتاهی بعد از آن پاسدار مراجعه می کند و دست و پاهای فرید را باز و فرید را به سلول عمومی می برد. فرید با شادی و سرور سر سفره داستان را تعریف و ضمناً تقاضا می کند که زندانیان غیر بهائی از این واقعه مطّلع نگردند.

شهادت فــرید

پروانه خانم سیوشانسیان که همسرش در زندان اوین محبوس بود هر پانزده روز یک بار جهت ملاقات از شیراز به طهران و به منزلم می آمد. آن روز ملاقات سه روز بعد از شهادت فرید بود. پروانه از نزدیکی زندان اوین حدود ساعت نه صبح تلفن زد و به زبان زرتشتی گفت پری بنشین، می خواهم خبری را خودم به تو بدهم. گفتم انشاءالله خیر است. با غمی گفت پری، امروزه همه چیز، همۀ اتفاقات برایمان خیر است. به مجرّد شنیدن این خبر به خیابان آمدم تا خودم قبل از آن که دیگری به تو بگوید، بگویم. گفتم پروانه بگو، بگو. گفت پری، دوستت را مثل حسین کردند، گفتم چی؟ و فوراً نشستم. گفت پری، ناراحت نشو، او راحت شد. جای او اَعلَی المقامات است. پرسیدم: چه روزی و چند نفر بودند؟ گفت می گویند سه روز قبل. او تنها بود. ( در اين زمان علوی (نام مستعار عیسی والی زاده میان کلاه که با باجناقش جوادی نامی و خانواده ها در یک طبقه پائین تر از من می زیستند) جای طلوعی رئيس شعبۀ بهائيان در اوين شد، علوی پنج سال دو ماه کم در طبقۀ زیر طبقۀ من می زیست.)

تلفن قطع شد. قدرت نشستن را نداشتم. فوراً روی زمین دراز کشیدم. مات و مبهوت بودم. صدای مادر مرا بخود آورد. بلند شدم و به اطاقش رفتم. مادر پرسید کی بود؟ چه گفت؟ دکتر حالش خوب است؟ گفتم آره مادر، پروانه بود. هنوز به ملاقات دکتر نرفته است. مادر گفت راستش را بگو، رنگت پریده، چه خبر شده؟ بی اراده گفتم فرید، فرید را کُشتند. اومحکم به صورت خود زد و گفت وای، وای و گریست. او را نوازش کردم و در حالی که خودم می سوختم گفتم مادر جان، فرید راحت شد. جایش اَعلَی المقامات است. جایش خوب است. جملۀ پروانه را تکرارکردم او چهل و دو سال داشت؛ امّا براستی سوختم.

می بایست کار روزانه را انجام داد. پروانه خسته و افسرده به منزل می آید و باید ناهاری درست کرد. پروانه ساعت دو و نیم بعد از ظهر بی حال و افسرده آمد. غذائی صرف شد و آن روز به صحبت گذشت. غروب پروانه عازم ترمینال جهت حرکت به شیراز شد. او اکثراً یک شب و دو روز درطهران می ماند و دو شب در راه بود، چرا، که مادر سالخورده اش در منزل تنها و منتظر ورود او بود.

صبح روز شنبه به مادر سهراب (خانم حاجی) تلفن کردم و گفتم خبر را شنیده اید؟ گفت بله. پرسیدم آیا می توانم با سهراب به بهشت زهرا بروم؟ گفت سهراب شیراز است و به او خبر را دادم و گفته است که امروز تا چند ساعت دیگر پرواز می کند. تو اقدامی نکن. سهراب می آید و خودش هر گونه اقدامی لازم باشد انجام می دهد. بعلاوه من به حسن آقا نیز خبر را دادم. تلفن قطع شد. نیم ساعتی بیشتر نگذشته بود که باز به مادر سهراب تلفن کردم و شماره تلفن حسن آقا را گرفته و به او تلفن کردم و آقای بهمردی را خواستم، به او گفتم شما مرا نمی شناسید امّا آیا می توانم شناسنامۀ مادرتان را داشته باشم؟ می خواهم با در دست داشتن آن بروم و صحّت و سقم خبر شهادت فرید را بدست آورم. او گفت مادرم شیراز زندگی می کند و سه چهار روز طول می کشد تا شناسنامۀ او برسد. گفتم آیا شما شناسنامۀ خودتان را می دهید؟ گفت شناسنامۀ من هم در شیراز است. گفتم یک کارتی، ورقه ای که نشان دهندۀ نام بهمردی باشد، ندارید؟ چرا فتوکپی مدرک یا کارنامۀ تحصیلی ام اینجاست. با مادر مشورت کردم او گفت پری، باید فهمید، انشاءالله دروغ است. تو فکر من نباش، برو هر کاری که می توانی بکن تا بفهمی. بمیرم، فرید هیچکس را اینجا ندارد. ماشین، تاکسی بگیر و برو.

مجدداً به بهمردی تلفن کرده گفتم اگر من آژانس (ماشین سواری) بگیرم با من با هر مدرکی که در دست دارید آیا می آیید؟ گفت صبر کنيد. از حسن آقا پرسید و به من جواب مثبت داد. گفتم نیم ساعت دیگر در مقابل سینمای شهر فرنگ در خیابان عباس آباد. امّا من باز تلفن می کنم. این وظیفۀ من است و باید کاری کنم. او گفت سهراب هنوز نیامده و تلفن قطع شد. غذایی و آبی برای مادر تهیه در حالی که جلو او گذاشتم گفت مادر برو خدا خیرت بدهد، ببین چه شده. به بهمردی تلفن کردم، حسن آقا تلفن را برداشت. گفتم ربع ساعت دیگر من در جلو سینما شهر فرنگ هستم و او نشانی های بهمردی را به من داد و گفت او جوانی است شانزده تا هیجده ساله قد کوتاه، شلوار جین و بلوز خاکستری بر تن دارد. من موهایم سفید است و دستمال سفیدی بر سر دارم. تلفن قطع شد. چند دقیقه طول نکشید باز تلفن به صدا در آمد. مادر سهراب بود که گفت، سهراب نتوانسته پرواز كند شما هر كاری می خواهيد انجام دهيد، آژانس نگيريد حمید اینجاست و او با ماشین می آید. باری یک ربع بعد همه در مقابل سینما شهر فرنگ یکدیگر را یافته و بنا به خواستۀ حمید چادر خود را بر سر انداخته و سوار بر وانت بار شدیم. ساعت از ظهر گذشته بود. آن زمان تا دو بعد از ظهر طرح ترافیک و وسائل نقلیه اجازه ورود به داخل طرح را نداشتند. حمید از خیابانی وارد کوچۀ فرعی شد ولی پلیس مانع ورود او گردید. از خیابان دیگری رفت باز پليس بود. حمید نگاهم کرد گفتم حمید جان، مجدداً برو به خیابان اوّل و به پلیس بگو که من مریضم و باید به دکتر بروم. او پذیرفت و به خیابان اوّل رفت و به پلیس گفت این خانم می گوید مریض است. پلیس به من نگاه کرد، گفتم آقا، آیا قیافه ام نشان دهندۀ آن نیست که شدیداً ناراحتم؟ خواهش می کنم اجازه دهید، گفت بروید! هر سه در عالم خود بودیم و سکوت محض برقرار. نزدیک بهشت زهرا گفتم حمید جان، لطفاً اوّل از مغازۀ گل فروشی چند شاخه گل بخرم، سپس به سر خاک حسین که او را اینجا خوابانده اند بروم، بعد به ادارۀ متوفّیات. حمید گفت نه دیر می شود و کارمندان می روند. سکوت کردم. امّا با خود در گفتگو... ما که شناسنامه ای نداریم که نشان دهد که ما اقوام درجۀ یک او هستیم باشد. اگر سؤال کردند و به ما جواب ندادند و مشکلی پیش آمد چی؟ در دل گفتم حمید که راه را نمی داند. (چند مرتبه با فرید راه بهشت زهرا را با ماشین طی نموده بودیم و ایشان راه را با اتوبوس به من یاد داده بود و ده ها مرتبه به آنجا رفته و کارمندان آنجا مرا می شناختند.)

حمید را به خیابانی که در چند قدمیِ دفن همسرم بود بردم و گفتم لطفاً نگاه دارید. از ماشین پیاده شدم و با سرعت، سر را بر محل دفن همسرم نهاده و گفتم محتاج کمک هستم. می دانی مدرکی در دست ندارم و نیز وجودم برای مادرم لازم و ضروری است. باید صحّت و سقم این خبر را بدست آورم؛ کمکم کن؛ کمکم کن. بلند شدم و بسرعت خود را به حمید رساندم. حمید گفت همین، گفتم آره، من محتاج کمک او می باشم. باری، سه نفری وارد سالنی که دفتر متوفّیات و محلّ دریافت وجه و تشریفات آنها بود شدیم. من به قسمت صندوق که بتازگی با شیشه محصور بود رفتم. جوانی با ریش های بلند نشسته بود. گفتم آقا، می گویند پسرم را اعدام کرده اند، لطفاً تقاضا دارم بگویید این جریان صحّت دارد؟ او نامش را پرسید گفتم فرید بهمردی. گفت بایستید تا من از رئیسم اجازه بگیرم، و از اطاق شیشه ای بیرون و نزد رئیس خود رفت. رئیس او همان آقای خشن و تندی بود که چندین مرتبه با او در سال های قبل صحبت نموده بودم و هر دو یکدیگر را خوب می شناختیم. لذا بسرعت نزد کارمند دیگری که در یک متری صندوق نشسته بود شتافتم و با التماس گفتم پسرم را اعدام کردند آیا درست است یا نه؟ آیا کمکم می کنید؟ او به آهستگی پرسید نامش چیست؟ گفتم فرید بهمردی. او نگاهی عمیق به صورتم کرد و از جای خود بلند شد و به اطاق شیشه ای رفت و نام فرید را مجدداً پرسید و اوراقی را نگاه کرد و گفت مادر، تسلیت می گویم. گفتم پس درسته؟ او سر تکان داد. آقا من باید اسم او را که در دفتر متوفّیات است ببینم و نمی دانم دیگر چه گفتم که حمید دست روی دستم گذاشت، دستم را کشیدم و به او نگاهی کردم. حمید از سالن بیرون رفت. به آقا گفتم او خود را فدای دیانت بهائی کرد. او بهائی بود، چرا شما اسم او را نشان نمی دهید تا مطمئن شوم؟ کارمند گفت البتّه نشان می دهم و کلیدی برداشت و به انتهای اطاق که قفسۀ آهنی بود و در امتداد میزهای کارمندان بود رفت، من هم از قسمت مراجعین و به بهمردی که مات ایستاده بود اشاره کردم تا با من بیاید. کارمند آن قفسه آهنی را باز نمود و دفتر قطوری بیرون آورد و نام فرید را نشان داد. از او تشکر کردم؛ بی اراده دست ها را بالا برده و جملاتی از امر و شهادت پسرم فرید گفتم. (حالا دقیقاً نمی دانم چه گفتم) فقط حرف زدم که ناگهان متوجّه شدم رئیس و کارمندان همه بلند شده و ایستاده و مرا نگاه می کنند. در حال حرف زدن، من با بهمردی از سالن خارج شدیم. حمید که در پاشنۀ در میان دو اطاق ایستاده بود، بازوی مرا گرفت و هر سه به طرف ماشین رفتیم. مجدداً با چند شاخه گل و یک شیشه گلاب بر سر خاک همسرم رفته و از او تشکّر نمودم و آنها هم چند مناجات تلاوت کردند. بعداً حمید مرا به خیابان محلّ دفن شهدای جنگ برد و گفت آیا موافق هستید بر سر خاک طلوعی برویم؟ (نام حقیقی طلوعی [شکنجه گر بهائیان] حاج علیرضا (امیر) قاسم زاده حسینی بود. عکس او که در روزنامه چاپ شده بود در کتاب ماجرای عدالت خواهی من موجود است.) پذیرفتم و هر سه نفر به آن محوطه قدم نهادیم تا اینکه قبر طلوعی را که شایع شده بود شهید جنگ شده، یافتیم و نیز شایع بود در نزدیکی منزلش در خیابان گویا از پشت تیر خورده. فوت او در ماه سوّم 1365 اتفاق افتاده بود. عکس او را در حالی که لباس رزم بر تن داشت به سنگ چسبانده بودند. حمید گفت، او این عکس را لازم دارد و از من خواست طوری بنشینم و چادرم را روی زمین پهن کنم سپس به آهستگی عکس او را از سنگ بردارم و در زیر چادر خود مخفی نمایم که قبول نکردم. در راه بازگشت گفتم حمید جان، عکس این مرد ارزش ندارد که من این عمل را انجام دهم، آن هم امروز. اگر آن سه آقا که چهل یا پنجاه متر آن طرف تر ایستاده بودند می دیدند، و ما را می گرفتند، چه می گفتیم؟ آیا می توانستیم بگوییم عکس شهیدی را که قاتل بهائیان بوده، لازم داشتیم؟ ( شمارۀ36- عکس علیرضاقاسم زاده معروف به طلوعی)

ساعت فرید

روزی شنیدم آقای محمّدرضا حسامی از زندان اوين آزاد گردیده. به ملاقات وی شتافتم. او گفت به چند نفر از احبّای محبوس قول دادم که به دیدن خانوادۀ آنها در کرج بروم و پیام ها را به آنها برسانم. خواست که او را همراهی کنم. من که خود شدیداً مشتاق اینگونه ملاقات ها بودم، با کمال مسرّت پذیرفتم و ترتیب رفتن داده شد.

صبح روز بعد عازم کرج گردیدیم و به اتّفاق از چندین خانواده محبوسین و شهدا دیدن نمودیم. در راه او از احبّای محبوس و زندانی تعریف کرد. از فرید گفت که در روز شهادتش، مأمور به سلول آمد و گفت فرید بهمردی وسائل خود را جمع کند و برای رفتن حاضر شود. فرید که از حکم شهادت خود آگاه بود، فوراً بهترین لباس خود را پوشید و ساعت خود را آهسته و مخفیانه از دست در آورد. محبوسین که همه مات و متحیر به هم می نگریستند از جا بلند شدند و متوحش و نگران بودند. فرید تک تک بهائیان را در آغوش گرفته بوسید و از آنها خداحافظی کرد. در زمان خداحافظی ساعت خود را به فردی می دهد و می گوید ساعتم را ببر و بده. بعد از خداحافظی با شجاعت و متانتی غیرقابل وصف با مأمور می رود. او را در همان روز مطابق بیست خردادماه 1365 حلق آویز می نمایند. اوّلین فردی که بعد از شهادت او آزاد می شود من هستم و این ساعت را با خود بیرون آوردم.

به او گفتم آیا می توانم ساعت او را داشته باشم زیرا ساعت و انگشتر و لباس تن و حتّی وصیتنامۀ همسرم را به من ندادند؟ البتّه به برادرش خواهم داد. او گفت چه مانعی دارد، من فردا یا در برگشت به منزل ساعت را می دهم. در برگشت از کرج زمانی که پیاده شد رفت و ساعت را برایم آورد. جعبۀ کوچکی از خاتم تهیه کردم و ساعت را در آن قراردادم و در قفسه گذاشتم. هنگامی که فرهاد برادر فرید از زندان آزاد شد به دیدنش شتافتم و به او گفتم ساعت فرید نزد من است، هرگاه میل داشتید بگویید تا آن را به شما مسترد دارم. او گفت فعلاً آن را نگاهدارید تا زمان مناسب آن برسد. مدّت مدیدی بعد از آن فرهاد به دیدنم آمد و ساعت را به او بازگرداندم...

نظر خود را بنویسید