زندگیِ خودمه؛ به کسی ربطی نداره؛ طلاق

http://lab.noghtenazar2.info/node/1673
چاپ
برای دوستان خود بفرستيد

زندگیِ خودمه؛ به کسی ربطی نداره؛ طلاق

شواهد موثّق می گه قُبحِ طلاق خیلی کم شده! از جمله بین افراد مهمّ و هنرمندا! ای کاش حدّ اقلّ هنرمندا ملاحظه می کردن. چون خیلی ها بخصوص نوجوونا و جوونا اونا رو الگو قرار می دن. مصاحبۀ یکیشونو شنیدم؛ یکی که چندتا زن رو طلاق داده بود و زن جدیدی گرفته بود. معروفم هست. از قضا زنهاشم معروفن. ازش پرسیدن میشه راجع به طلاق همسران قبلی و ازدواج جدیدت بگی. گفت اجازه نمی دم کسی تو زندگیه خصوصیه من دخالت کنه و جواب نمی دم! این حریمِ شخصیه! جوابای مشابه دیگری هم هست که اینجور موقع ها گفته می شه؛ مثل این که زندگیه خودمه! به کسی ربطی نداره!

بله از جهتی حریم خصوصی افراد باید حفظ بشه و جامعه و حکومت حقِّ دخالت ندارن، ولی از جهاتی دیگه این طور نیست و بعضی اعمال و گفته های افراد فقط در حریم خصوصی باقی نمی مونه و به جامعه سرایت می کنه و جامعه بشدّت از اون الگو می گیره. مثلاً وقتی هنرمندی دو تا زن رو طلاق داده و سوّمی رو می گیره و تو صفحات اینترنتیش هم منعکس می شه، سیل کامنت های جور واجورِ نوجوونا و جوونای جَوّزده هم اینستاگرام و تلگرام هنرمندمون رو پُر می کنه و خواه ناخواه هیجانی ایجاد می شه که قُبحِ طلاق رو از بین می بره و نوجوونا و جوونا کم کم بدونِ اینکه خودشون بفهمن الگو می گیرن.

قدیما مردا اگه هر روزی همبستر و همخوابه ای رسمی یا غیر رسمی می گرفتن جامعه زیاد اعتراض نداشت چون بالاخره مردی گفتن زنی گفتن و مرد می تونه هر غلطی بکنه!!! امّا اگه زنی همین کارو می کرد این رو بی عفتی می دونستن! ولی حقیقتش اینه که زَنا هم در احساسات و عواطف جسمانی و روحانی مثه مردا هستن. همون طوری که مردا دوست ندارن زنشون سرشو رو بالش چند مرد بذاره، زنا هم دوست ندارن مردشون اینطوری کنه. نه تنها زن و مردا اینو دوست ندارن، تازه خدا هم اینو دوست نداره. چون کلاً روح و روانِ و نظم جامعه و افراد رو به هم می ریزه و همه رو افسرده و روانی می کنه. امّا امروزه یه طوری شده هم مَرده و هم زَنه در ظاهر طوری وانمود می کنن که این کار اشکالی نداره و تازه علامت روشنفکری و استقلال و آزادی هم هست!

ولی خیلی دلم می خواست از همه و از جمله این هنرمندایی که طلاق گرفتن یا دادن یا توافقی از هم جدا شدن یا زبونم لال دچار خیانت همسرشون شدن بپرسن بدون اِفِه ها و ژستایِ روشنفکرانۀ کاذب بگن واقعاً حالشون چطوره! وضع روحیشون چطوره! خوشحالن، ناراحتن؟ شبا که سر رو بالش می ذارن دلشون آرومه یا نه! موجِ وَهم و خیال و ظنّ و گمان و شکّ و تردید و پشیمونی و حسد بهشون هجوم می کنه یا نه! آیا اصلاً احساسات و عواطف جسمانی و روحانی ای مونده که روحشونو اَنگولک کنه! چه قرصایی می خورن که آروم بشن؟! تازه اگه بچه هم داشته باشن- به قول جامعه شناسا و روانشناسا بچه های طلاق- یه عالَمه سؤال و مشکلاتِ دیگه پیش میاد که باید ازشون پرسید آیا دردش می ذاره خوش باشن و آب خوش از گلوشون پایین بره؟!

شاید بعضی از اینا فکر اینجاش رو هم کردن و در ظاهر با ژست روشنفکرانه جواب میدن طلاق گرفتیم که مستقل و راحت و آزاد باشیم! آدم مگه چند بار میاد دنیا که بخواد فلان مرد یا زن رو تحمّل کنه؟! احساس کردم دوسش ندارم. از اوّلم اشتباه بود. امّا حالا یکی رو پیدا کردم که حسّ می کنم واقعاً عاشقشم... و تعجّب اینجاس که چطور زن سوّمی خیال می کنه که مَرده بعد از دوتای قبلی واقعاً در این سوّمی عشقشو پیدا کرده! نمی فهمم! واقعاً عشقو چی معنی می کنن؟! یه مشت تحریکِ غرائض و ترشّحاتِ غُدَد یا مَحَبّتِ حقیقی قلبی و درک متقابل عقلانی و احساسات و عواطف حقیقی انسانی؟

واقعاً چی شد که وضع این طوری شد؟! آیا اینا تا حدّی شریک در ایجاد مشکلات جامعه و خانواده و بخصوص نوجوونا و جوونا نیستن که معنی عشق حقیقی رو نمی چشن و بجای ازدواج صحیح با پیوند قلبی و فکری و جسمی محکم می ترسن زیر بار مسؤولیّتِ شیرین عشق حقیقی برن و بجاش سنشون هِی بالا می ره و بالا می ره و از ترس طلاق و وضعیّتی که می بینن به روابط سطحی و زودگذر تن می دن و بعد از این یکی میرن سراغ اون یکی و...

چی شد از اعتدال خارج شدیم؟! چی شد بجای این که معتدلانه هم جسمانی و مادّی باشیم و هم عقلانی باشیم و هم عاطفی و دارای احساسات انسانی و هم دارای شخصیّتی اخلاقی و معنوی و روحانی، بیشتر مادّی و جسمانی شدیم و اعتدال رو به هم زدیم؟! لغتنامه ها می نویسن مادی گرائی یعنی تمایل شدیدی به اهمیّت دادنِ بیش از حدّ به منافع و امیال جسمانی و مادی و فدا کردن دارایی های انسانی و عقلانی و اخلاقی و معنوی در پیشگاه جسم. یعنی این که انسان رو فقط جسم بدونیم. من مهمّم و جسمم و امیالش! این حقِّ منه!

عواقب این دید رو هم که می بینیم: دیگه خانواده انسجامی نداره؛ روابط زن و شوهر و بچه ها و دیگران با هم مخدوشه و فردگرایی افراطی و بی بند و باری و هرج و مرج بر جامعه حاکمه. هر کی حقّ خودشو می خواد و همه از هم شاکی! اعتیاد، فساد، هرزگی، جنایت، زنا، افسردگی، مشکلات روحی و روانی و فکری و احساسی، دزدی، خیانت، طلاق، بی وفائی، بی مسؤولیّتی، ناامیدی، بی اعتمادی، ریا و فریب، حسادت، غرور و خیلی نابسامانی های دیگه از علائم این بیماریه و معلول این دیده. کیه که بگه اینا رو تو جامعه حسّ نکرده و فکرش کیش و مات نشده؟!

این مادّیّت سرطانی شده که در اروپا بوجود اومد و بعد در آمریکا به حدِّ اعلای نفوذش رسید و این آمریکا مبلّغ و ناشرش شد و از اونجا آسیا و آفریقا و کلّ زمین رو هم فراگرفت و این سرطان مدّتیه که به غارت قلب خودش پرداخته. مَظاهرش رو در فرد، جامعه، حکومت، سیاست، علم، فرهنگ، هنر... میشه دید. غرب خوبیای زیادی هم داره ولی خوبی دیر به دیر سرایت می کنه امّا بدی هاش خیلی زود سرایت می کنه. مثه مریضی که زود سرایت می کنه ولی سلامت دیر. امّا خطرناک تر از فساد غرب فساد اونایی است که ادّعای دین و ایمان دارن و جز ذَهَب مَذهبی ندارن و جز ریا و دروغ روشی! وقتی دین مادّی میشه و مدّعیانشم بظاهر آراسته و به باطن کاسته می شن نوجوونا و جوونای مظلوم و بیچاره وقتی می بیننشون می زنن به سیم آخر و به بیراهه می رن.

این مدّعیا مفاهیم اخلاقی و انسانی و معنوی رو چنان به لجن کشیدن که نوجوونا و جوونای عزیزمون رو از هرچی اخلاق و معنویّته زده کردن. متأسفانه در اجتماع امروزی از بعضی رؤسای ادیان گفتار و اعمالی سر زده که به اعتبار دین لطمۀ فراوانی وارد شده. مشتی خرافات و تعصبّات جاهلانه و تقالید و توهّمات رو بجای حقیقت اخلاقی و معنوی دین جا زدند و بنیاد فکری افراد و خانواده و جامعه و مؤسّسات رو متلاشی کردن. جنگ سنّت و مدرنیته راه انداختن و کاری کردن که نه حُسنِ دین معلومه و نه حُسنِ مدرنیته! نور ایمان حقیقی در سراسر جهان رو به خاموشیه. حال آن که دین حقیقی اخلاق حمیده‌ ترویج می‌ده، تحمّل و بردباری، شفقت و مَحَبّت، و بخشش و بزرگواری عطا می‌کنه، تفکّری مترقّی و متعالی القا می کنه، آزار و اذیّت به دیگرانو بالکلّ نهی می‌کنه و افراد رو به جان فشانی در راه خیر عموم دعوت می کنه. دین به افراد می‌آموزه جهان بین باشن نه خودبین، از تعصّبات دوری کنن، به تأسیس اتّحاد و یگانگی در بین نوع بشر بپردازن، در راه رفاهِ مادّی و معنوی همه بکوشن، سعادت خودشونو در خوشبختی دیگران ببینن، علم و دانش رو انتشار بِدَن، اسبابِ شادی و خوشیِ حقیقی بشن و عالم انسانی رو زندگیه تازه ببخشن. دین آیینۀ قلب رو صیقل می‌ده تا صفتایِ انسانی و روحانی ای رو که تو همۀ آدما هست منعکس کنه و باعث میشه قوای ناشی از صفات خدایی در زندگی فردی و جمعی ظاهر بشه و پیدایش نظم اجتماعیِ نوینی رو مَدَد ببخشه. این مفهوم واقعیِ دینه و نه چیزی که مغرورای مدّعیِ ریاست دینی به خورد مردم داده و می دن و موجب زیاد شدن افسردگی و غم و روان پریشی و هرج و مرج میشه.

از موضوع طلاقو خیانت به کجا رسیدم! داریم پَرپَر می شیم؛ بخصوص نوجوونا و جوونا. آهای! این بچه هامون دارن قبل از خودکشی فیلم ضبط می کنن میذارن همه ببینن! آه آه! چی شد؟! تو این حال کی می تونه بگه زندگیه خودمه و به کسی مربوط نیست؟! به هممون مربوطه! آی عزیزا! مدّعیان متظاهر دین و آلوده شده های فساد غرب هر دو راهنماهای خوبی نیستن؛ مثه کلاغن که مارو میبرن پیش مردار! نمی برن پیش چشمۀ زلال انسانی! چرا نمیآید خودمون فکری به حال خودمون بکنیم؟! چرا پیرَنه کثیفه فساد و دروغ و ریا و ژستِ روشنفکری رو از تن نازنینه عشق حقیقی درنمی آریم؟! دردِ ما دردِ ارتباطه! عاطفه و مَحَبّتِ حقیقی و اعتدال و منطق صحیح در ارتباط جاشو داده به...

ستوده
25/ 08/ 1369

نظر خود را بنويسيد