×
صفحه نخستدرباره سایتشرایط استفادهحریم خصوصیتماس با ما
اصول اعتقاداتاخلاقیاتتاریخاجتماعیاحکامادیان دیگراقتصادبشاراتحقوق بشرسیاستپاسخ به اتهاماتشعر و ادبفهرست تمام مقالات
پیامهای مرکز جهانی بهائی اخبار جامعۀ بهائی گشت و گذار در اخبار بخش سردبیر

برای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

ثبت نام
قطع اشتراک
twittertelegraminstagram
×
بسیار پرمحتوی و پرمعنا بود یاد ... مهم نیست بهائیت دین است یا هرچ ... واقعا تاسف آوره.این اتفاق در ا ... دين سيستمي است كه همهءاجزايش ب ...
در پاسخ به فصلنامه مطالعات تاریخی شماره های 17 و 20 در پاسخ به ویژه نامه 29 ایّام جام جم ندای حق
یوزارسیف هم خاتم النبیّین بود!وقت آن است كه بدانيم دين بهايي چيستدرد دلی با خانم وزیر بهداشتآیا بهاییان در انتخابات شرکت می کنند؟تخریب گورستان‌ و عدم صدور جواز دفن بهاییان در شماری از شهرهای ایران
img

سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

ورود به زندان عَکّا و حضرت عبدُالبهاء
1398/01/14

ورود به زندان عَکّا و حضرت عبدُالبهاء (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۲۴ آگوست ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

فرزند ارشد حضرت بهاءُالله یعنی حضرت عبدُالبهاء مَثَلِ اَعلایِ دیانتِ بهائی می باشند و اکثریّت بهائیان در حیات خویش سعی می نمایند بر اثرِ اَقدامِ ایشان مَشی نمایند تا شاید بتوان حتّی الامکان از صفات و کردار ایشان در حیات فردی تأسّی نمود. به هر تقدیر با توجّه به حیات ایشان که الگوئی برای بسیاری می باشد می توان مثال های بسیاری را به کار گرفت و همچنین داستان های بسیاری از کردار و رفتار حضرت عبدُالبهاء برای ملاحظۀ عموم به ثبت رسیده.

در میان این داستان های ذکر شده حکایتی است که به وسیلۀ خواهر گرامی حضرت عبدُالبهاء در مورد روزهای اوّلیّه ورود به زندان عَکّاست. در مراحل اوّلیّه شرایط بسیار سخت بود. حضرت بهاءُالله به همراه پیروانشان در قِشلۀ عَسکریّه [سربازخانه] که زندانی در داخل زندان دیگر بود اقامت نمودند.

برعکس آنچه در اَدرنه در هنگام خروج حضرت بهاءُالله از شهر را شاهد بودیم که ساکنین شهر تا چه حدّی گریان و نالان بودند قضیۀ ورود به شهر عَکّا به نحوی دیگر بود که بَهائیّه خانم [خواهر حضرت عبدُالبهاء] بدین نحو به شرح آن پرداختند:

« تمامی ساکنین شهر جمع شده بودند که زندانیان را ببینند زیرا به ایشان گفته بودند جمعشان مرکّب از جانیان و فتنه گران می باشد و به همین دلیل رفتار ساکنین بسیار خصمانه بود. فریاد و کلمات زشت عامل صدمه ای تازه برای همگی بود و ما کُلّاً از آیندۀ نامعلوم نگران بودیم و نمی دانستیم عاقبت گروه یاران چه خواهد بود.»

مجدّداً دربارۀ ورود به سجنِ قِشله به آنچه که بَهائیّه خانم بیان کرده اند توجّه می نمائیم:

«به محض ورود به قِشله دروازۀ سِجن بسته شد و با قفل محکم گردید. زبان از بیان کثیفی و بوی متعفّن آن محل عاجز است. اطاقی را که به ما دادند تقریباً تا مچ پا در گِل بودیم. رطوبت و هوای مسدودِ متعفّن و بوی بدن سربازان رایحۀ بسیار ناخوشایندی ایجاد نموده بود.»

بَهائیّه خانم توضیح می دهند که چگونه ضعف کردند و از حال رفتند، آب موجود نبود و سربازان اجازه نمی دادند کسی خارج شود و تنها منبع آب حوضچۀ کوچکی در میان قِشله بود که به علّت تعفّن قابل شرب نبود.

«در همین حال برادرم توانست برای کمک به دیگر یاران که هنوز در کشتی بودند از قِشله خارج گردند. هنگامی که سربازان متوجّه غیبت ایشان شدند حاکم را مطلّع نمودند و بعد از جستجو دریافتند که ایشان برای کمک به دیگران که به ساحل برسند رفته اند... در میان آن یاران تعدادی از زنان و کودکان بودند که تقریباً از تشنگی و گرسنگی به حال موت بودند. برادرم تمنّا نمود که به خارج از قِشله برای تهیّۀ غذا و آب رفته که سربازان ایشان را باز داشتند و مجدّداً خواستند به همراه محافظین فردی را برای تهیّۀ آذوقه به خارج از قِشله بفرستند که آن تقاضا هم ردّ شد.

... در زمانی دیگر قضیّۀ دردناک دیگری اتّفاق افتاد. بعضی از مادران شیرده به علّت کمبود غذا و آب قادر به شیر دادن نوزادن خود نبودند و در نتیجه نوزادن را نمی شد آرام و ساکت نمود. کودکان بزرگ تر از گرسنگی برای غذا و آب به فغان و فریاد آمده بودند و قادر به خوابیدن نبودند و بعضی از بانوان هم ضعف نموده بودند.

در تحت چنین شرایطی اوّلین شب در قِشله را برادرم صرف راحت و آرامش یاران نمود و از سربازان خواستند که با کمی رأفت و مهربانی با مسجونین به خصوص نسبت به بچه ها و بانوان رفتار نمایند و در میانۀ شب توانستند پیامی به حاکم ارسال نمایند. نتیجه اش این بود که مقداری آب و برنج پخته برای زندانیان فرستاده شد که متأسّفانه مَملو از سنگریزه بود و بوی ناخوشایندی داشت که فقط آنانی که بنیۀ قوی داشتند توانستند کمی صرف کنند. آب را بچه ها نوشیدند ولی برنج پخته را آنانی که قویّ بودند تناول کردند... مقداری نان که از گالیپولی آورده بودیم با کمی شکر پیدا شد. با این محدودیّت قادر شدیم غذای ساده ای برای حضرت بهاءُالله که از عدم صحّت رنج می بردند تهیّه نمائیم و به حضور مبارک فرستاده شد ولی امر فرمودند برای کودکان فرستاده شود و دستور مبارک اجرا گردید که این عنایت آنان را کمی آرام نمود.

صبح روز بعد شرایط بهتر نبود و نبود آذوقه و آب ادامه داشت. برادر گرامی مرتباً از جانب زنان و خردسالان پیام بعد از پیام فرستادند که نتیجه اش فرستادن کمی آب و نان به عنوان جیره برای زندانیان فرستاده شده که همان برنج پخته به مراتب بهتر از آن بود زیرا بعد از خوردن مثل این بود که آرد گندم را با خاک برای پختن نان مخلوط کرده بودند. برادر مهربان توانست اجازه بگیرد یکی از یاران با محافظت چهار سرباز برای خرید مایحتاج روزانه به بازار رفته که کمی بهتر شد ولی هنوز موادّ لازمۀ غذائی در دسترس نبود زیرا به علّت عدمِ تمکّنِ مالی قادر به خرید موادّ غذائی بهتر نبودیم.

فصل تابستان سال ۱۸۶۹ بود و گرما هم بسیار اذیّت می کرد و تمامی یاران روی زمین مرطوب قِشله در کنار یکدیگر می نشستند و بدون آب و یا نوشیدنی دیگر اوضاع چندان مساعد نبود حتّی آب به اندازه ای نبود که بتوان استحمام کرد و آنچه که در دسترس بود برای شستشوی سر و صورت بسختی کفایت می کرد. تقریباً تمامی یاران به تب شدید تیفوئید و دیگر امراض خطرناک مبتلا گردیدند. بجز برادر مهربان و چهار نفر دیگر همگی مبتلا شده بودند و اجازۀ ملاقات طبیب را هم نداشته و هیچ گونه دارویی هم موجود نبود. در وسائل مسافرت برادر گرامی مقداری کنین [quinine گنه گنه] و بیسموت [bismuth] وجود داشت که با استفاده از آن دو دارو وضعیّت همگی رو به بهبودی گذاشت بجز چهار نفر که صعود [فوت] کردند. حدود دو ماه طول کشید که با چنین شرایط وحشتناکی دست به گریبان بودیم که کلامی قادر به توصیف آن نیست و یا آن که بتوان آن را در خاطر آورد. به تعداد هفتاد نفر از مردان، زنان و فرزندان همگی در کنار یکدیگر و در هوای گرم تابستان بدون غذای مناسب و آب تمیز و تعفّن هوا از کثافات که با حملۀ انواع اَمراض بود به سر آمد.

نفسی با بنیۀ قوی نبود که بتواند امور یومیّه را انجام دهد بجز برادر مهربان که به شستشوی نفوس مریض و تغذیه و پرستاری و محافظت آنان می پرداختند. ایشان به هیچ وجه استراحت نکردند تا این که همگی یاران بتوانند استراحت کنند و بهبود یابند بجز چهار نفر که صعود [فوت] نمودند و تا حدّی خطر رفع شد ولی خود ایشان از خستگی فراوان مبتلا گردیدند که وضع سلامت ایشان هم خطرناک شده بود. با این اقدامات بی نظیر، ایشان توانستند نظر مَحَبَّتِ یکی از مقامات را جلب نموده و هنگامی که وی شرایط برادر مهربان را مشاهده نمود نزد حاکم رفته تقاضا کرد اجازه دهد طبیبی از ایشان عیادت نماید که این تقاضا مورد قبول قرار گرفت و تحت مراقبت طبیب ایشان بهبود یافتند.»

پاورقی ها:
توجّه: برای «محفوظ بودن حقّ چاپ» به اصل مقاله به انگلیسی مراجعه فرمائید.
(۱). این مقاله شماره ۱۳۸ نویسنده می باشد.
(۲).مایکل کِرتوتی به مناسبت جشن دویستمین سالگرد تولّد مبارک حضرت بهاءالله که در ۲۱\۲۲ اکتبر ۲۰۱۷ برگزار می گردد تعهّد شخصی نموده که تا آن روز ۲۰۰ مقاله در مَواضیع مختلفۀ دیانت بهائی بنویسد. برای اصل این مقاله ها به: //beyondforeignness.org/ مراجعه فرمائید.
اکثر بیانات بَهائیّه خانم در متن، از کتاب (The Master in Akka, p 78) ترجمۀ تحت اللّفظی گردیده است.

نظر خود را بنویسید