×
صفحه نخستدرباره سایتشرایط استفادهحریم خصوصیتماس با ما
اصول اعتقاداتاخلاقیاتتاریخاجتماعیاحکامادیان دیگراقتصادبشاراتحقوق بشرسیاستپاسخ به اتهاماتشعر و ادبفهرست تمام مقالات
پیامهای مرکز جهانی بهائی اخبار جامعۀ بهائی گشت و گذار در اخبار بخش سردبیر

برای شروع یا قطع اشتراکتان در خبرنامه سایت، آدرس ایمیل خود را در ذیل وارد کنید.

ثبت نام
قطع اشتراک
twittertelegraminstagram
×
بسیار پرمحتوی و پرمعنا بود یاد ... مهم نیست بهائیت دین است یا هرچ ... واقعا تاسف آوره.این اتفاق در ا ... دين سيستمي است كه همهءاجزايش ب ...
در پاسخ به فصلنامه مطالعات تاریخی شماره های 17 و 20 در پاسخ به ویژه نامه 29 ایّام جام جم ندای حق
یوزارسیف هم خاتم النبیّین بود!وقت آن است كه بدانيم دين بهايي چيستدرد دلی با خانم وزیر بهداشتآیا بهاییان در انتخابات شرکت می کنند؟تخریب گورستان‌ و عدم صدور جواز دفن بهاییان در شماری از شهرهای ایران
img

سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

شهادت در امر بهائی؛ به یاد شهید مجید جناب عطاءالله رضوانی
1392/06/30

به یاد شهید مجید جناب عطاءالله رضوانی

یک ماه پیش، در دوّم شهریور ۱۳۹۲ جناب عطاءالله رضوانی شهروند ایرانی بهائی، در بندر عباس به ضرب گلوله به شهادت رسید. مرکز جهانی بهائی، بیت العدل اعظم، در پیامی به این مناسبت مورّخ ٥ شهریور ١٣٩٢ مطابق با ٨ شهرالاسماء ١٧٠ بدیع از تقویم بهائی، مرقوم داشتند:

«عطاءالله رضوانی آرزویی جز خدمت به وطن مألوف و عالم انسانی نداشت، حیاتش وقف ایجاد محبّت و وداد در بین جمهور ناس بود و در مراودات روزانه می‌کوشید تا نمادی از مکارم اخلاقی و صفات عالیۀ انسانی باشد. به تهدید و قساوت با شجاعت و متانت پاسخ می‌گفت و در میان هم‌شهریانش به مهربانی و ملاطفت شهرت داشت. مروّج دوستی و وفاق بود و بیزار از تعصّب و نفاق. در این راه جان شیرین فدا نمود و جام شهادت نوشید. پس در عالم بالا به بزم لقا پیوست، از بادۀ رضای الهی سرمست گردید و نامش در لوح محفوظ الی‌الابد ثبت شد.»

//www.payamha-iran.org/payam/2013-08-13.html
//www.payamha-iran19.info/payam/2013-08-13.html

جناب عطاءالله رضوانی جزء خیل عظیم بیش از ۲۰۰۰۰ شهید امر بهائی در عصر قاجار و پهلوی و جمهوری اسلامی تا حال است که جان شیرین را همچون اسلاف خود در راه رفع کینه و اختلاف و ایجاد وحدت و اتحاد عالم بشری فدا نمود.

به این مناسبت، مطلب زیر را با عنوان «شهادت در امر بهائی» نوشتۀ دکتر علیمراد داودی استاد فقید فلسفۀ دانشگاه طهران که خود در اوایل انقلاب اسلامی در ایران ربوده و به شهادت رسید، تقدیم می دارد.

//fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D9%85%D8%B1%D8…
//www.vaselan.org/ad-biography.html

شهادت در امر بهائی

نوشتۀ دکتر علیمراد داودی، به درخواست لجنۀ فارغ التّحصیلان بهائی

شهادت در لغت به معنی دیدن و دریافتن و پدید آمدن است. جهانی را که از دیدگان پنهان است عالم غیب می نامند و در برابر آن جهانی را که رخ می گشاید و پیدا می آید عالم شهادت می خوانند. پس شاهد یا شهید کسی است که به چشم خود می بیند و آنچه دیده است بازمی گوید و با گفتار خود کسانی را که ندیده اند آگاه می سازد. به قول او مجهولی معلوم می شود و ادعائی به ثبوت می رسد. به شرط آن که صدق او در قول خود ثابت باشد و این همان کسی است که به فارسی گواه می گویند.

شهادت در اصطلاح ادیان بدین معنی است که کسی به صحّت دیانت و صدق قول صاحب امر گواهی دهد. این گواهی را به زبان آورد، یعنی به الفاظی که حاکی از اعتراف او به حقّانیّت دین است ادا کند. در مثل اگر از اهل فرقان است اقرار به یگانگی خدا نماید و شهادت به رسالت محمّد مصطفی دهد و اگر از اهل بهاست شاهد وحدانیّت الهیّه و ظهور مکلّم طور از مشرق ظهور باشد. مقتضیات این شهادت را بر حیات مادی و معنوی تطبیق کند. یعنی نه تنها به الفاظ و اقوال ادای شهادت نماید بلکه جمیع احوال و افعال چنین کسی شهادت وی را به حقّانیّت معتقدات خود برساند. سراسر زندگی را چنان بگذراند که در هر دم و هر قدم پیوسته شاهد صادق بر اثبات دعوی شارع دین و صاحب امر باشد. در چنین موردیست که شهادت او ثبات و قرار و دوام می پذیرد و لفظ شهید با معنی ثبوتی آن جای لفظ شاهد را که حاکی از حدوث است می گیرد.

پس می توان گفت که شهید کسی است که در طیّ مدّت حیات در کمال دوام و ثبات به حقّانیّت مظهر امر و صداقت شارع دین شهادت دهد بی آن که در مجموعۀ اقوال و احوال و افعال او که حاکی از چنین شهادتی است انقطاعی رخ نماید یا انفصالی چهره گشاید یا تزلزلی پدید آید.

شهادت او با حیات او مقارن و موازی باشد یا حتّی اختلاط و امتزاج پذیرد. شهادت به معنی حیات و حیات به معنی شهادت باشد. و این هر دو امر، یا بهتر بگوئیم این امر واحد سیر تدریجی استمراری خود را از آغاز ایمان تا واپسین دم زندگی در این جهان محفوظ دارد.

از اینجا برمی آید که شهید عنوان اختصاصی انحصاری نفوسی که برحسب ظاهر در راه دین خود جان می بازند و سرمی اندازند نیست. چه بسا کسانی که زندگی را به آرامی و گمنامی به سرمی برند، بدون مقابله با حوادث مسیر حیات را می پیمایند، پیوسته راست گفتار و درست کردارند، از بدگوئی و بدکاری و بداندیشی برکنار می مانند، همه کس را همواره به سوی حق فرامی خوانند، در این راه به جنبش برمی خیزند، از تلاش بازنمی ایستند، کوشش را فرونمی گذارند، زیان را به جان می خرند، از مرگ پروا ندارند ولیکن تقدیر خدا اقتضا نمی کند که ستمگران شمشیر کین بر آنان بیازند و خونشان بر زمین بریزند، بلکه مانند دیگران بر بستر خود می میرند، دورۀ حیات را به حکم طبیعت می گذارنند و سرانجام دم درمی کشند و دیده فرومی بندند. با این همه به عنوان شهادت سرافرازند زیرا که در تمام مدّت حیات با جمیع حرکات و سکنات شاهد صحّت عقاید خود بوده و حقّانیّت صاحب امر را اثبات نموده اند چنین حیاتی از صدق مبین مایه می گیرد و چون به کمال خود واصل می شود اجر صد شهید قتیل از قلم اعلی به چنین به چنین شاهد صادقی عطا می گردد.

جمال ابهی این شرف را به اختصاص، و با تصریح به اسم و رسم، به بسیاری از کسان که برحسب ظاهر کشته نشده و گردن به شمشیر دشمن نسپرده اند ارزانی داشته است.

اسامی آنان را در کتب تاریخ باید جست امّا بطور عام و شامل نیز اشتغال به بعضی از خدمات و تحصیل مفاخر معنوی حیات را معادل درجۀ شهادت شمرده و نفوسی را که فائز به این مقامات می شوند در زمرۀ شهدا آورده است و از جمله آنان کسانی را نام برده است که در راه خدا ترک یار و دیار کنند و در مدت هجرت بمیرند.

«اِنَّ الّذینَ هاجَروا فی سَبیلِ اللهِ ثُمَّ صَعِدوا اِلَیهِ یُصلِّیَنَّ عَلیهِمُ المَلاءُ الاَعلی وَ رُقِمَت اَسمائُهُم مِنَ القَلمِ الاَبهی مِنَ الّذینَ اُستُشهِدُوا فی سَبیلِ اللهِ المُهَیمِنِ القَیّومِ.»

ولیکن آنچه بیشتر متداول است اینکه کسانی را شهید گویند که به سبب استقامت در اثبات امر محبوب خود با مرگ روبرو شوند از چهرۀ هراس آور اجل نترسند. دربرابر شمشیر دشمن بازپس نروند. سر برافرازند و پای بیفشارند. تا آنجا که این شمشیر بر گردن فرود آید، سر از تن جدا شود و خاک سیاه از خون سرخشان رنگ پذیرد. چنین مقامی بسیار عظیم است. اهل ایمان آرزو دارند که در بوتۀ این امتحان بگدازند. پیکر تیرۀ بی بها را که زر ناب هستی بدان آمیزش و آلایش یافته است بسوزند و خلوص و صفا و طهارت را به گوهر جان بازگردانند با چنین آرزوئی است که صداقت آنان در شهادتشان اثبات می شود. (۱)

چنین مقامی است که قلم اعلی آن را برتر از جمیع کمالات جمله خلایق شمرده آنجا که فرموده است:

«یَا ابنَ الانسانِ وَ جَمالی تَخَضُّبُ شَعرِکَ مِن دُمِکَ لَکانَ اَکبَرَ عِندی عَن خَلقِ الکَونَینِ وَ ضِیاءِ الثَّقَلَینِ فَاجهَد فیهِ یا عَبدُ.» (۲)

شهادت در ادیان مختلف و احیان متفاوت به اقتضای احوال به صُوَرِ متعدد جلوه کرده است. گاهی در معرکۀ نزاع و در حال دفاع مشروع صورت وقوع یافته است. دلاورانی در راه ایمان به حق و قصد دفاع از حقیقت شمشیر به دست گرفته و سپر بر سر کشیده اند. به کشاکش پرداخته و سر انداخته و جان باخته اند. شهدای کربلا در عهد فرقان و شهدای مازندران و نیریز و زنجان در عهد بیان نمونه ای از این مهرورزان پاکباز سرافرازند.

گاهی عاشقی را بی آنکه سلاح به دست گیرد می کشند، بی آنکه به جنگ پردازد به خاک می افکنند، بی آنکه دست بیازد سر می برند، بی آنکه بر کسی بتازد گردن می زنند. در چنین وضعی از یک جانب ستم به اوج خود می رسد دل در سینۀ دشمن سنگ خارا می شود مردمی از میان می رود، شرف معنی خود را از دست می دهد، شخص انسان به حدّ گرگ بیابان یا کفتار لاشخور فرو می افتد، حاجب الدّوله و ابن الذّئب و ظلّ السّلطان می شود. از جانب دیگر قوّت ایمان به حدّ اکثر امکان جلوه می کند، هیچگونه شائبه ای عشق دلدادۀ آزاده را آلوده نمی سازد. هرگاه مدّعی ایمان به جنگ و ستیز برمی خاست احتمال آن می رفت که کوشش او تنها به امید پیروزی باشد، امکان داشت تصوّر کنیم که به جان می زند تا به نان برسد، به میدان قتال می رود تا به ایوان جلال بیاید، اگر به شکست خود یقین کند مهر دلدار را از دل می راند و برای حفظ جان دست از جانان فرومی شوید، پس نثار جان در چنین حالی و از چنین کسی نشان ایثار نیست. هرگاه خدعه و دسیسه و توطئه و تقیّه به کار می بست می توانستیم از دل بگذرانیم که نامرد بددل بیچاره ای بیش نیست، زیرا که از دروغ و نیرنگ و دغل احتراز نجست، ریا و تزویر و تذلّل کرد، بر آن شد که نه تنها دست از آئین خود بردارد بلکه آن را تحقیر و تزییف و ترذیل کند، به خواری و پستی و زبونی تن دردهد، بدانان که مهر می ورزد دشنام فرستد و ناسزا گوید و نفرین کند، منتهی این همه به جائی نرسید، او را کشتند بی آنکه از این راه تحصیل شرف نماید ولیکن چه می توان گفت دربارۀ کسی که بی حربه و بی سلاح، بی حمله و بی دفاع در برابر دشمن خونخوار ایستاده است، سر برافراخته و پای افشرده و پروا نکرده است، گلو به خنجر سپرده و لبخند بر لب آورده است، به مردن دل نهاده و به نقض عهدِ مَحَبَّت رضا نداده است، به خاک و خون نشسته و رشتۀ ارادت نگسسته است. چه کسی یارای آن دارد که چنین شاهدی را صادق نخواند، یا در قبول امری که با نثار خون خود به صحّتِ آن شهادت می دهد تردید روادارد. تاریخ شهدای یزد را بخوانید تا این آیات صدق و صفا را در شهادت خود به قدرت امر جمال ابهی بشناسید.

گاهی شهادت بر اثر حادثه است یا در نتیجۀ جذبه است. حدّتِ مَحبّت به اندازه ای است که عاشق صادق را از خود بی خود می کند، عنان اختیار از کف او می رباید، بی اعتنا بدانچه ممکن است در راه قیام و اقدام پیش آید به راه می افتد، چون به عشق حقیقت دیده بر مجاز می بندد به حکم طبیعت پای او به سنگ می آید. شور عشق بر سر سودای محبوب در دل، حساب سود و زیان برکنار، نخواسته و ندانسته به هلاکت می افتد. جذبۀ جنون عشق او را چنان بیخود می سازد که زمام حیات از کف می رود. دست حادثه نقاب تن را از چهرۀ جان او به یک سو می زند تا به چشم دل دیدار محبوب بازبیند. مرگ او نشانۀ انقطاع و انجذاب اوست. این انقطاع را قوّت کلمۀ الهیّه باعث آمده است این انجذاب از تأثیر عشق حقیقی حاصل شده است. پس چنان کسی با چنین مرگی شهادت به خلّاقیّت کلمۀ الهیّه داده و صداقت خود را در ادّعای مَحبّت اثبات کرده است. غُصنِ اَطهَرِ سدرۀ مبارکه را فردِ اَکمَلِ این سلسله از شهدا می توان نامید:

«عَلَیکَ یا غُصنَ اللهِ ذِکرُاللهِ وَ ثنائُهُ وَ ثناءُ مَن فی جَبَروتِ البَقاءِ وَ ثناءُ مَن فی مَلکوتِ الاَسماءِ طوبی لَکَ بِما وَفَیتَ بِمیثاقِ اللهِ وَ عَهدِه اِلی اَن فَدَیتَ نَفسَکَ اَمامَ وَجهِ رَبِّکَ العَزیزِ المُختارِ.» (۳)

حق این است که شهدا مرگ را آرزو می کنند زیرا که زندگی جاویدان را در آن سوی مرگ در انتظار خود می بینند. بدن را دشمن می دارند، زیرا که زندگی را جوار لایزال می شمارند زندگی در این جهان را به منزلۀ زندانی برای روان می دانند. ولیکن با این همه روانمی دارند که به دست خود رشتۀ حیات بگسلند و به پای خود از زندان تن بدرآیند و به قصد خود در معرض هلاک واقع شوند. چه از زبان محبوب دل و جان به صریح بیان شنیده اند که:

«احبّای حق نباید مضطرب و خائف باشند بلکه باید شهادت را در سبیل دوست فوز عظیم بدانند، اگر واقع شود نه آنکه خود را در مهالک اندازد.» (۴)

به تعبیر افلاطون، آنکه خود را به اراده از بند تن می رهاند مانند سربازیست که پیش از دریافت دستور از سالار سپاه سنگر خود را رها کند، یا چون بنده ایست که برخلاف حکم سرور خویش از محل خدمت بدرآید، اگرچه مقصود هر دو این باشد که دیده به دیدار سالار خویشتن روشن سازند. تن را باید نگاه داشت، اگرچه حاجب روان است. زندگی در این جهان را نباید خوار پنداشت اگرچه مانع دیدار جانان است. منتهی نیروی تن را برای گام زدن در وادی محبّت باید خواست، زندگی در این جهان را سرمایۀ سودای ارادت باید ساخت. این است که قصد جان خود نمی کنند، تن را در این جهان تا آنجا می توانند از زیان برکنار می دارند، با دشواری و گرفتاری درمی آویزند به کوشش و جنبش برمی خیزند، به تلاش معاش تن درمی دهند، از جهد و عمل دست نمی شویند. ولیکن از مرگی که به حکم تقدیر یا به ضرب شمشیر فرارسد و سعی مشروع و معقول آنان برای اجتناب از آن سودمند نیفتد پروا ندارند. بلکه چنین مرگی را بشارت زیارت می شمارند، در برابر قاتل خوار و زار و حقیر و ذلیل نمی شوند، دیده بدان سوی مرگ می دوزند و خوش و خرّم و خندان گردن به شمشیر می سپارند:

«وَ جَعَلتُ لَکَ الموتَ بِشارتاً کَیفَ تَحزَنُ مِنهُ.» (۵)

آنان که چنین می کنند شهادت به بقای نفس انسان می دهند. اثبات وجود حیات در جهان برین می کنند. با مرگ خود به دیگران می گویند که در آن سوی گور نشان از هستی جاویدان گرفته اند. به عمل اثبات می کنند که امر خدا در دل و جان اهل ایمان نافذ است. کلمۀ الهیّه خلّاقیّت دارد و حقّانیّت آن در همین جاست. بدین سبب است که خون پاکی که در راه خدا به خاک ریزد تأثیر شدید در عالم معنی می بخشد. درخت ایمان را تناور و بارور و سایه گستر می سازد. ندای امر را تا اوج افلاک می رساند. بدین سبب است که شهادت حسین بن علی حافظ حیات اسلام می گردد. شهادت نقطۀ اولی اِعلای امر جمال ابهی می کند. شهادت بدیع به خلق جدید تعبیر می شود. شهادت سلطانُ الشّهدا «طراز کتاب وفا» نام می گیرد. بدین سبب است که ولیّ امر جمال قدم خطاب به اهل عالم می فرماید:

«اِهراقِ دِماءِ مُطهَّرۀ شهیدان ایران است که در این قرن نورانی و عصرِ گوهرِ افشانِ اَعَزِّ اَبهائی، روی زمین را بهشتِ برین نماید و سراپردۀ وحدت عالم انسانی را کَما نُزِّلَ فِی الاَلواح در قُطبِ آفاق مرتفع سازد و وحدتِ اصلیّه را جلوه دهد و صلح اعظم را تأسیس فرماید و عالَمِ اَدنی را مِرآتِ جَنَّتِ اَبهی گرداند وَ یَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَیرَ الاَرض را بر عالمیان ثابت و مُحقّق نماید.» (۶)

* مأخذ: مجلۀ آهنگ بدیع، سال ۲۹، شمارۀ ۳۲۸، مهر- آبان ۱۳۵۳، ۱۳۱ بدیع، صص: ۶- ۱۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- «فَتَمَنّوا المَوتَ اِن کنتُم صادِقین.» آیۀ ۶ از سورۀ جمعه، قران مجید.
۲- آیۀ ۴۷ از کلمات مکنونۀ عربیّه.
۳- از زیارت نامۀ غُصنِ اَطهَرِ سدرۀ منتهی، ص ۱۷ جزوۀ «حضرت غُصنُ اللهِ الاَطهَر المَخلوق مِن نورِ البَهاء»، تألیف جناب اشراق خاوری.
۴- لوح «پسر عم» ص ۱۷۹ مجموعۀ اقتدارات.
۵- آیۀ ۳۲ کلمات مکنونۀ عربیّه.
۶- از توقیع مبارک مورّخ رضوان ۸۹ ص ۲۵۲، ج ۲ توقیعات مبارکه حضرت ولیّ امرُالله.

نظر خود را بنویسید